"کاظم هژیرآزاد" از نمایش "در خواب دیگران" گفت

۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ساعت : ۱۲:۴۸
"کاظم هژیرآزاد" از نمایش "در خواب دیگران" گفت

نادر برهانی مرند در نمایش "در خواب دیگران" بر خلاف نمایش "پائیز" که سال گذشته از این نویسنده و کارگردان در تماشاخانه ایرانشهر دیدیم، یا برحسب ضرورت و یا به نیاز ذوق و سلیقه، یا تجربه و آزمون و خطا، به سوی اصالت ابهام رفته است. نمایش داستانی خطی ندارد. بار اول که آن را دیدم ساختار شکل اثر را سهل و ممتنع یافتم. بار دوم آن را از چیدمان وسایل گرفته تا شخصیت‌ها، در همه ابعاد گوناگون هنر نمایش آکنده از نشانه‌ها و استعاره‌ها دیدم که به غیر خود معنا می‌شدند و بدین لحاظ، بافت داستانی و شیوه تالیف و زبان هنری این نمایش اندکی بغرنج به نظرم می‌رسد.

قهرمانان اثر ظاهرا اهل یک خانواده تحصیل کرده چهار نفره، پدر، پسر، عروس و نوه هستند اما به واقع هر یک از آنها فشرده و نمونه‌ای از کل یک قشر از اجتماعی پرتناقض‌ هستند که زیر یک سقف استعاری به نام خانه گرد آمده‌اند. آنها با وجود مشترکات و همگنی‌ها، از جهان بینی‌ها و مزاج‌های ناهمگونی که محصول نگرش آنها به جهان پیرامون - بیرون از این خانه (جامعه) است برخوردارند. بر پایه همین نگرش‌ها و ناهمگنی‌ها و اعمالشان در سه واقعه تاریخی که در سه برهه‌ی زمانی به وقوع پیوسته، یعنی 28 مرداد سال 32، انقلاب 57 و وقایع سال 88 اثر مشخصی بر سرگذشت هر یک ازآنها رقم می‌خورد.

برهانی‌مرند اتفاقات را جا به جا به مثابه تکرار خوابی می‌نمایاند که آدم‌ها قبلا هم آن را در جایی دیده‌اند ولی نمی‌دانند کی رخ داده است. بازنمایی و عینی کردن چنین رویداد ذهنی و درونی انسان دشوار است اما کارگردان برای تداعی این اتفاق درونی، تمهید جالبی بکار برده که این اتفاق را به طور نسبی معنا کرده و انتقال می‌دهد. او از یک سری گفتگوی صوتی استفاده کرده؛ یعنی صدا و مناسبات آدم‌هایی را که قبلا شنیده‌ایم، چند صحنه بعدتر به ما نشان می‌دهد. قجرها خواب دوره رضاخان را جایی دیده‌اند، و رضاخانی‌ها خواب دوره محمدرضا را جایی و محمدرضایی‌ها انقلاب 57 را جایی دیده‌اند و پنجاه‌وهفتی‌ها جایی وقایع سال 88 را انگار جایی دیده‌اند.

پدربزرگ، نماینده نسل کهن و نظامات پدر شاهی است که دوره قجری، رضاخانی و پسرش و ایضا دوران معاصر را پشت سر گذاشته است؛ عنصری است ابن‌الوقت، فرصت طلب و خودخواه که در گذشته مظهر لهو و لعب بوده و با تغییر شرایط موضع عوض کرده، عاقبت هم ازسر جبن گربه عابد شده و از هر طرف باد می‌وزد، به همان سو متمایل است. او که خود را متولی این خانه می‌داند، به نصیان تاریخی دچار است و در جریانات پر تعب روز، عنصری منفعل و بی‌اراده و فلج است و هیچ کاری از او برنمی‌آید.

پسرش رضا نمونه عاقله مردی عاقبت‌اندیش است که در زمان نخست وزیری مصدق جوان بوده و شور و شری داشته، گوینده خوش صدا ی رادیو بوده و پیام دولت ملی مصدق را خوانده، اما پس از از کودتای 28 مرداد و شکست ملی گرایان، مورد غضب واقع شده و از هیجانش فروکش کرده و باد از سرش افتاده و سیر تناقضات و تحولات اجتماعی از او فردی ملاحظه کار و متوهم ساخته که از خوف حوادث خیابانی در سال‌های بعد، خود و پسرش را در منزل حبس می‌کند و جرات رفتن به اداره را نداشته و از پشت پنجره فقط نظاره‌گر اتفاقات است. مهیار پسر رضا و نوه پدربزرگ، نماینده نسل بی‌آرمانی است که غرق در فضای مجازی است و تنها دلمشغولی‌اش فرستادن بی‌هدف اخبار به وسیله لپ‌تاب از اتفاقات خیابانی به نامزدش است که در آلمان به کار خبرنگاری مشغول است.

در این میان برهانی‌مرند؛ عصمت، زنی و مادری را تصویر می‌کند که ضمن اجرای وظایف مادری و همسری، هنرمند و نویسنده نیز هست و از نظر جهان بینی با سه شخصیت دیگر خانواده تفاوت بین دارد. او در میان مردم بودن را الهام‌بخش هنر خود می‌داند. قبلا خبرنگار بوده بعدها رمان‌نویس شده و شوهرش رضا می‌گوید که رمان‌های بوداری می‌نویسد. این‌ها گل سجایایی است که از معرفی این زن داریم.

گفتیم برهانی‌مرند در این نمایش گرایش به اصالت ابهام داشته است. چرا؟ آیا با انتخاب نام عصمت نویسنده قصد دارد تلویحا صفت پاکی را به این زن هنرمند نسبت دهد؟ یا بزرگترین اتفاقی که در نمایش می‌افتد مرگ او در خیابان است اما پدربزرگ و شوهر و پسر بیش از او مورد حلاجی روحی قرار می‌گیرند. آیا نویسنده برای اینکه مرگ این زن شعار نشود و یا شخصیت به قهرمان تبدیل نگردد به عمد عصمت را مورد واکاوی و تاکید - دست کم به اندازه پدر بزرگ - قرار نداده و او را گذرا معرفی کرده است؟ یا آینه‌ی قدی که حول محوری در انتهای صحنه می‌گردد و شخصیت‌ها با چرخاندن آن از میانش عبور می‌کنند نشان چیست؟ آیا تکرار نام دوست خانوادگی مانند کریم عمواقلو که خبرهای بد و خوب را تلفنی به خانواده می‌رساند کیست؟ می‌دانیم عمواقلو نامی ترکی است. پیداست که او یکی از فعالان حاضر در خیابان است که شاهد کشته شدن عصمت بوده است. آیا او هم خواب یا تصویر زنده شده‌ی همان حیدرعمواقلوی مبارز دوران مشروطیت است که در میان مردم پدیدار شده است؟!

خبر مرگ عصمت تکانه‌ای بر تماشاگر وارد می‌سازد و داستان را در اوج و ختم می‌رساند و سایه غمی بردل‌ها می‌نشاند. هدف به بار نشسته و تاثیر مشخصی بر تماشاگر گذاشته شده است. اما صحنه خاموش می‌شود و ما در تاریکی صدای باران می‌شنویم. صحنه که روشن می‌شود، شگفت زده می‌شویم. هر چهار نفر، کنار هم با لبی خندان انگار که دارند عکس یادگاری می‌گیرند در باران ایستاده اند. بارانی خوش آهنگ می‌بارد. نوای آرامش بخشی مترنم است. نور مهتابی کم رنگی صحنه را مه‌آلود کرده و چهار کاسه به نشانه چهار ظرف نیاز توسط پسر دور گلدان چیده می‌شود. باران رحمت و برکت الهی کاسه‌ها را پر می‌کند. گلدانی پرگل زیبا وسط این دایره کاسه‌ها از باران سیرآب می‌شود. این تصویر زیبا و رویاگون، که تداعی مرگ می‌کند نیز به ابهامی بیشتر دامن می‌زند. آیا برهانی‌مرند می‌خواهد بگوید راحتی و آرامش این چهار نسل در مرگ است؟ آیا مرگ رحمت است و زندگی زحمت؟ نمایش پاسخی به این پرسش‌ها و پرسش‌هایی از این دست نمی‌دهد و می‌گذارد تا تماشاگر خودش هر مقصودی را بنا به ظرف خود بیابد. آیا برهانی‌مرند دارد آزمون و خطا می‌کند یا به این سخن گوته رسیده که گفت: "در هنر تیرگی ابهام باید بر روشنی صراحت بچربد".

حمیدرضا آذرنگ، علی سرابی، پانته‌آ بهرام و فریدون مهرابی چهار بازیگر مجرب و با سابقه این خطه در حوزه‌های تئاتر، تلویزیون و سینما که از محبوبیت‌های نسبی در نزد تماشاگران حرفه‌ای و علاقه‌مند تئاتر برخوردارند، نقش‌های این نمایش را بازآفرینی می‌کنند. آنها هر کدام به شیوه و شگردهای ویژه خود به پرداخت ریزه‌کاری‌ها و آن‌های بازی صحنه‌ای می‌پردازند. در میان این مربع توانمند، سعی آذرنگ در استفاده از شگردهای نو کلامی و حرکتی و انعکاس شخصیتی که به او محول شده موفق است. او علیرغم اینکه روی ویلچر نشسته و کمترین حرکت بدنی را دارد، به ظریف‌ترین رویدادهای درونی و بیرونی رسیده که در بیان، تن صدا، حالات صورت و دست و گردن عمل کرده و انعکاس می‌دهد. تلاش او در حلاجی ابعاد روانی و شخصیتی نقش به بار نشسته است. تصور نمی‌رود همه این ریزه‌کاری‌ها در نوشته آمده باشد و آنها از آن خلاقیت خود بازیگر است اما حقا نوشته هم این ظرفیت پرورش را دارد. به خوبی پیداست که این بازیگر سعی دارد نقش پدربزرگ را به گونه‌ای بپرورد و انعکاس دهد که حتی‌المقدور با نقش‌های دیگری که تا به حال از او دیده‌ایم مشابهت نداشته باشد. بعضی نقش‌ها طوری نوشته شده‌اند که بازیگر را به دم دستی‌ترین حرکات و اعمال دعوت می‌کنند و بیش از آن چیزی به بازیگر پیشنهاد نمی‌کنند. اما بعضی نقش‌ها برعکس سیر متحول دارند از یک نقطه شروع می‌شوند و به نقطه‌ای متفاوت از وهله نخست ختم می‌گردند که در نقش پدر بزرگ این اتفاق افتاده است. روی این نقش مکث و تاکیدی بیش از بقیه شده و از ظرفیت‌های بالقوه‌ای برخوردار کرده و می‌توان گفت که نقش‌های عصمت، رضا و مهیار با تمام همتی که بازیگران در پرورش، باور و انعکاس نقش‌هایشان دارند، این اتفاق نیفتاده است.

کاظم هژیرآزاد