نهایت دور نزدیک، نقد نمایش سفر به نهایت دور

۱۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت : ۱۰:۱۷
نهایت دور نزدیک، نقد نمایش سفر به نهایت دور

نمایش به دو کس تقدیم شده استاول به مرحوم کیارستمی و دوم استیفن هاپکیز ستاره شناس و فیزیکدان معروف انگلیسی

نمایش "سفر به نهایت دور" در انتها به یک سفر فضایی به سوی نقطه شروع و یا انفجار بزرگ می پردازد، که یکی از شخصیت ها پژمان به آن سفر می رود و انتخاب شده است تا به این سفر برودبی آنکه خود بداند. نمایش گذشته از نوعی آشفتگی و عدم انسجامی که دارد به یک اثر مدرن تبدیل شده است البته این آشفتگی و عدم انسجام اشاره به آشفتگی دارد که در روند نمایش شاهد آن هستیم آشفتگی در انسان ها در درونشان در جامعه اشان در کشورشان در روابطشان در افکار و ذهن و اندیشه هایشان و ... اما به لحاظ دراماتیک متن باید این آشفتگی ماهوی را با انسجام و بدون در هم ریختگی نشان دهد تا مخاطبان گیج و گنگ نشوند. آدم های نمایش به نوعی تماما سرگردانند نمی دانند چه می خواهند به کجا می خواهند برسند از عدم آزادی و آرامش صحبتمی کنند .

این دو لازم و ملزوم همند سوال این است:

اول کدامیک باید باشد آزادی یا آرامش؛ کدام؟ وقتی که خوب نگاه می کنی نمی توانی انتخاب کنی این هر دو با هم هستند که یک کل را تشکیل می‌دهند یک کل قابل درک و تاثیر گذار. خب وقتی هیچکدام نیستند. انسان باید به چیزی پناه ببرد به چه؟

به یک ماده آرامش بخش به یک محرکی که آرامش تو را تحریک کند و تورا به نوعی خلسه ببرد یک محرک مصنوعی که در این نمایش نامش گشتاسبی است در واقع اگر می خواهی به آرامش برسی باید به گذشته اسطوره ایت فکری کنی به نوعی آنرا زنده کنی. مواد محرک گشتاسب رابطه های گشتاسبی و ...

در واقع این آدم ها سرگردان در بی هویتی خود هستند . آدم هایی که به دنبال نوعی آرامش و آزادی می گردند . آدم های ماشین زده کسانی که با ترس از نابودی و جنگ زندگی روزمره خود را می گذرانند و به نوعی به روزمره گی و روز مرگی خود دست و پنجه نرم می کنند و در این کویر زندگی تکراری خود اسیرهستند و تشنه نوعی دانستن و گریز مییاید به اصل خود رجوع کنند اصلی که شاید دیگر فراموش شده است و محرک گشتاسبی به نوعی آنان را به آن اصل می رساند و یا شاید برساند اما این نیز به گونه ای جعلی می نماید چرا که آنان را مسخ می کند و به استحاله می کشاند نوعی الیناسیون در آن آرام آرام غرق می شوند.

پس چاره چیست ؟ در این دنیایی که به سرعت به سوی انفجار و جنگ و نابودی می رود و در زیر چرخ های مدرنیته و صنعت له می شود باید چه کنند . آیا رسیدن به مبدا و انفجار بزرگ می تواند مشکل را حل کند . آیا می توان با طرح سوالات عمیق هستی شناسی و رسیدن به پاسخ به راه حلی اساسی دست یافت آیا رسیدن به نقطه شروع می تواند ما و بشریت را برهاند آیا پی بردن به مبدا می تواند در واقع بشر را به این سوال همیشگی اش که از کجا آمده و به کجا می رود و در نهایت هدف از آفرینش چیست برساند .

آیا گذشتن از چاله های فضایی و رفتن به زمان هاو دنیاهای موازی می تواند مشکل را حل کند اینها می تواند جواب پاسخ ما باشد؟ هاپکیز به دنبال رسیدن به این جواب است رسیدن به انفجار و یا بیگ بنگ بزرگ و شروع آن آیا نظریه ی رشته های نوری و ذرات نوری به گونه ای در تعارض و تقابل با نظریه بیگ بنگ یا انفجار بزرگ است . دنیاهای موازی و دنیاهای همان هم دیگر نظریه ایست که باید به اصل آن برسی تا بتوانی پیدایش کنی همانطور که در عرفان درانتها شما به هیچ می رسید به نقطه " اما " یا تاریکی جایی که هیچ است و عدم . اما پوچ نیست پژمان زمانیکه به نقطه شروع می رسدنمی داند چه بپرسد چون نمی داند به کجا رسیده است . در واقع تنها عشق است که او را به این سفر واداشته است و پرسش های او از نظر خودش مهم هستند اما به گونه ای پیش پا افتاده و مضحک می نمایند مثل این است که شما به منبعی دست یابی که پرسش هایت را پاسخ دهد و بعد بپرسی که چرا نامم مثلا پژمان است و یا چرا قدم بلند نیست و از این سوال ها پژمان هنوز در خود گیر کرده است نتوانسته از خود خویش جدا شود در واقع شاید منظور نویسنده از رسیدن به نقطه شروع و انفجاربزرگ به نوعی شروع خود است و انفجاردر خود اینکه خود را به کناری بگذاری و به خود خود برسی و به نوعی شناخت ، که هر کس خویش را شناخت خدارا می شناسد .

خود شناسی ، همانطور که مولانا می گوید " ای برادر تو هم اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای "و یا "تو همه هوشی و باقی هوش پوش " محرک گشتاسبی هم به گونه ای هوش را می پوشاند وقتی هوش بسیط ما بر اثر گذشت زمان و آموزه های عقل جزیی و ممیزو دانش این دنیایی و باورها به هوش مرکب تبدیل بشود دیگر چیزی باقی نمی ماند ما در هوش مرکب اسیر می شویم و در واقع فکر می کنیم که می دانیم محرک گشتاسبی فقط به ما نوعی فراموشی می دهد. شاید دیگر اسطوره هاهم کاری ازدستشان بر نیاید و این مرد کلاه بسرباشد که در دنیا همه چیز را دردست دارد نشانه ای از قدرتهای پشت پرده که جهان را می گردانند و جنگ ها را بر پا می کنند و هزار و یک چیز دیگر قدرت هایی که عمو سام  نشانه و مدلی از آن هاست در اینجا نیز مرد کلاه بسر هرگاه که نیازبه اوست پیدایش می شود او در همه جا هست این اوست که محرک را بین دیگران پخش می کند این محرک در ایران گشناسبی نام دارد و شاید در جای دیگر نامی دیگر اما در عمل یک کارانجام می دهد همان مسخ شدگی و استحاله . پژمان نمی داند پدر و مادرش چه بلایی به سرشانآمده مرد کلاه بسرمی گوید در یک سیاه چاله زمانی به دنیای موازی دیگری رفته اند که در آن سوسک های آدم شده اند و دارند با آدم های رباتی می جنگنند . در واقع دارد به نوعی همین دنیارا می گوید ، آدم هایی که سوسک شده اندو مردمی که در فشار این جهان صنعتی وروبه جلو به ربات تبدیل می شوند و هر روز از انسانیتشان کاسته می گردد پدرو مادرپژمان را به نوعی دزدیده اند . پدر و مادر او شاید جز کسانی بودند که می خواستند با این اوضاع مقابله کنند و لاجرم دزدیده شده اند و شاید کشته شده باشند و شاید در جایی اسیر گشته اند این دنیاهای همسان و موازی که جز نظریه های فیزیک دانانی چون هاپکینز است در همین دنیا وجود دارند و نویسنده به گونه ای دنیای حاکمیت و قدرت را در نظر دارد کسانی که دنیارا و کشورها را می گردانند و حکومت می کنند. در دنیای نویسنده شخصیت ها هر کدام به نوعی سرگردانند نمی دانند چه می خواهند در گونه ای بی هویتی و مسخ شدگی و روزمره گی اسیر شده اند . در هرج و مرج بیرونی و درونی ، ارامش و آزادی می خواهند آدم هایی متضاد و متناقض اما همگی به یک چیز می اندیشند آزادی و آرامش نوعی جهان ایزورد و در عین حال پست مدرن همه چیز در تعارض با یکدیگر است هر چیزی می تواند دو روی یک سکه باشد مانند عشق و تنفر و این عشق است که در نهایت شاید پیروز شود باید باابزارامروز و مدرن به گذشته رجوع کنیم به داشته هایمان به جهان گشتاسبی تا بلکه پیروز شویم بارهاینده .

پیروزی برتوهم و خیال هایی لجام گسیخته آدم هایی متوهم که تنها با محرک هایی گوناگون احساس نوعی آرامش مصنوعی می کنند . پژمان از مبدا می پرسد چرا مردان شرقی اینگونه اند چرا مردان جهان سومی اینگونه اند چرا زن ها از مردان جهان سومی متنفرند چه جز دارند که دفترها از آن ها بدشان می آید و ... سوال هایی از این دست مبدانیز شاید نمی داند چه بگوید . شاید نویسنده می خواهد بگوید ما به نوعی در خود اسیر شده ایم برای همین در این جهان رو به پیشرفت هنوزدر گیر سوال های به ظاهر پیش پا افتاده هستیم که در واقع هویت ما را تشکیل می دهند . جهان سوم مامی تواند یکی از همان جهان های موازی باشد که هنوز در خود و در قهقرای خود مانده و راه حل بظاهر در دست مرد کلاه بسر است که با توهم آزادی و آرامش همه را مسخ میکند و به استحاله می کشاند نمایش وضع موجود جهان امروز و دنیای واقعی ما را نشان می دهد دنیایی که با جنگ و تروریست قتل و تجاوز با سقوط جایگاه انسان رو به روست اما در حال پیشرفت ما از این پیشرفت تنها توهم آزادی و آرامش را خواستاریم در واقع در ابتدای حقی انسانی گیر کرده ایم و راه گریزی نداریم . شاید اگر بیش از آنکه به دیگران کار داشته باشیم به خود توجه کنیم به گونه ای خود را از خود دور کرده و راهی برای خود باز بگذاریم.

شاید بتوان گفت تنها کسی که رها شده و به درجه ای انسانی تر رسیده و حالا از سیاره دی ایکس زمین را مشاهده می کند پرفسور رضاست کسی که رئیس پروژه رسیدن به اصل دنیا و یا همان شروع انفجار بزرگ بوده است او شاید به گونه ای انسان خدایی رسیده و حال تنهاست و در تنهایی روی یک سیاره مجهول به زمین می نگرد . شاید او خود شروعی باشد بر دنیایی جدید . اما چاره چیست ؟ شاید بهخود رسیدن به شناخت خودچرا که تمام کتابها نیز به زعم نویسنده نیمه کاره مانده اند کتاب هایی که از مغز متوهم نویسنده های به ظاهر موجه و معقول و به نوعی در رابطه با عالم و یا عوالمی دیگر تراوش کرده اند اینجا خود انسان است که مطرح است بدون توجه به این نوشته و آن نوشته به این ایده و آن باور شاید تمامی اینها و این سفر همه در ذهن افراد شکل گرفته در اذهان و افکار متوهمی که توسط مرد کلاه بسر به سوی نوعی آرامش و آزادی خیالی سوق داده شده اند اما باید گفت این همه برای متن و نمایش زیاده می نماید شاید تعدد موضوع ، طرح همه ی مسائل و موضوع ها به گونه ای موجب نوعی تکرار و در جاهایی شعار و کلیشه می شود . این گونه است که ریتم در جاهایی کند می نماید و زمان نمایش طولانی جلوه می کند . بازیها اما همسو با خواست متن و سبک و شیوه نوشتاری و کارگردانی بود و به نوعی ساده و مدرن صورت پذیرفت هر چند که یک رئالیست ماهوی در متن و اجرا وجود دارد بازی خسرو شهراز ، آرش فلاحت پیشه ، مسیح کاظمی ، محمدرضا ملکی و شهناز نادری نمود بیشتری داشت دیگران نیز به گونه ای نسبتا روان بازی کردند .

طراحی صحنه هم در عین پرتاب بودن کاربردی می نمود و در تضاد با متن رویداد و آدم ها که به گونه ای تیره و سرد و حداقل خاکستری هستند .

صحنه سپید این سیاهی و تیرگی درون را بیشتر نشان می دهد باید گفت این ذهن های هلگرام ماست که باید به آن پیشتر و بیشتر توجه کنیم و خویش را با نیروی جهان هستی و نیروی حیات در یک راستا قرار دهیم تا به اصل خود و آفرینش نزدیک گردیم چرا که " این جهان به نوعی نیست هست نماست و خداوند بزرگ هست نیست نماست " و تا زمانیکه این را درک نکرده ایم به عمق هستی و آفرینش و وجود خویش پی نخواهیم برد . باید گفت جوهره ی اصلی این شناخت عشق است عشق به خویش عشق به مخلوق و عشق به طبیعت و جهان هستی و انسان ها و در نهایت عشق به معبود و این عشق است که آن انفجار بزرگ درونی را موجب می شود عشق است که شناخت راموجب می گردد.

شناختی که ابتدا از خویش شروع می شود که " من عرفه نفس فقد عرفه رب " عشقی که در درک قوس صعود و نزول میسر می گردد و در حرکت جوهری ذات تجلی می یابد در واقع نقطه شروع انفجار بزرگ درخود مانهفته است فرقی نمی کند . چه فرضیه بیگ بنگ باشد چه فرضیه رشته ها و ذرات نوری و ... به قول حافظ " تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز " باید گفت نهایت دور در خود ماست در نزدیکی در درون و این انسان است که در نهایت می ماند به محمد میر علی اکبری و روزبه حسینی در مقام دراماتورژ که کار خود را به خوبی و به درستی انجام داده و به گروه خسته نباشید می گویم .

 

رویدادهای مرتبط