یادداشت سیدمصطفی تاجزاده درباره نمایش براساس دوشسِ مَلفى

۱۴ مهر ۱۳۹۵ ساعت : ۱۲:۲۸
یادداشت سیدمصطفی تاجزاده درباره نمایش براساس دوشسِ مَلفى

نمایشنامه "دوشس مَلفی" با کارگردانی و بازآفرینی محمد رضایی راد و نغمه ثمینی برای من سفری بود به تاریکی های قرون وسطا و تماشای درخشش یک زن در باز آفرینی هویت زنانه خویش. قصر ملفی آن طور که در "تئاتر مستقل تهران" به روی صحنه رفت مکان ظهور یک تراژدی بود، تراژدی هویت و شاید هم تراژدی زندگی!
دوشس می خواهد یک زن باشد ونه آن چیزی که برادرش فردیناند در مقام حاکم قصر می‌خواهد از او بسازد؛ بیوه بماند و به جایگاه نمادینی که اشرافیت حاکم درصدد است به کمک کلیسا بر او تحمیل کند، تن دهد. او خود را از جنس گوشت می‌خواند وخون و البته که عشق. اتحاد اشرافیت وکلیسا که در نمایشنامه در سیمای کاردینال ودوک متجلی می شود، برای تصاحب ثروت و افزودن به قدرت خویش او را تنها می خواهند. بنابراین همسر و مادر شدن او را یک تهدید می‌بینند برای ساختار قدرتی که از خون سخن می گوید چون از خلال خون انتقال می یابد.
نمی توان از دوشس سخن گفت واز باران کوثری نگفت که فرایند خویش آفرینی  دوشس علیه یک جامعه به شدت سلسله مراتبی را به زیبایی به نمایش می‌گذارد. همه آن تاریکی هایی که به نحوخلاقانه توسط میلاد شجره(فردیناد) و با کمک دو ضلع دیگر این حاکمیت فاسد، یعنی قاضی-جلاد و کاردینال بازتولید شده و فضای صحنه را به احاطه خود در می آورند ،پس زمینه ای مناسب می سازند برای تعین بخشی به درخشش دوشس.
هنر رنسانس فضایی به دست می دهد برای شنیده شدن صدای محذوف زن. دوشس از مرگ ملال آور گریزان است چه رسد به زندگی ملالت بار. به همین دلیل همه‌ی زندگی را می‌خواهد و میخواهد یک زن باشد ، یک همسر و یک مادر، اما فردیناند هویت خصوصی همزادش را سرکوب می کند چون به افزایش ثروت و قدرت خویش اولویت می دهد.
مبارزه این دو پس از آشکار شدن راز ازدواج پنهانی دوشس با آنتونیو تماشایی است. از دید فردیناند، زن به جای قلب آتشی از شهوت در سینه دارد وساحره ای بیش نیست.دوشس تسلیم القای حس گناه توسط برادرش نمی شود وبر پاکی خود پا می فشارد.صحنه تئاتر در اینجا بدل به مقاومت نیروی اخلاقی یک زن می شود  ضد هویتی دروغین که  اشرافیت و کلیسای فاسد قصد دارند  بر او تحمیل کنند.
تئاتر در صحنه های پایانی خود نمایشی است از انواع شکنجه های روانی وفیزیکی. دوشس را همسایه دیوانگان می کنند که انسجام شخصیتی اش در هم فرو ریزد.شکنجه و بی رحمی فردیناند نمی تواند خواست و هویت دوشس را به سایه برد ، چرا که او از مرگ نمی هراسد. دوشس به بهشت اعتقاد دارد؛ بهشتی که راهش از خلال خراب کردن دیوار طبقاتی یک جامعه اشرافی می گذرد و در برابر  دوگانه به شدت سیاه وسفید آنتونیو علم می شود:
شما (آنتونیو) مي گوييد بهشت يا دوزخ؟ راه سومي ندارد و من (دوشس) مي گويم بهشت يا بهشت؟ راه دومي ندارد.
بازی نور و روشنایی وانعکاس های سایه وار در ترسیم کردن صحنه خواستگاری دوشس از آنتونیو کم نظیر است.میان آن دو پرده ای از نور وجود دارد درست وارونه ی  "آپارتاید طبقاتی" و دیوار تقسیم بندی های سلسله مراتبی و عبور ناپذیرکه فردیناند در اطراف دوشس برافراشته است. کارگردان میان آن دو مرزی شفاف و تداخل پذیر مهندسی می کند.آنتونیو می گوید من نمی توانم تا مقام شما صعود کنم و دوشس زانو می زند که به مرتبه او نزول کند. ندیمه از پشت پرده بیرون می آید تا شاهد این ازدواج پاک اما خارج از کلیسا باشد:
"مگر کلیسا چه می کند که ما نکردیم؟"
به راستی کلیسا چرا باید با این ازدواج مخالفت کند ومرزهای جعلی قدرت حاکم را مرزها و"حدود الهی" بداند؟ و به راستی چهره های کلیسایی نمایشنامه از قاضی وکاردینال چگونه فاسد شدند ومشاطه گر بساط شکنجه؟ و چرا باید ایستادگی یک زن بر نیاز های فطری خود برچسب شیطانی بخورد؟
 دوشس ملفی امکان "مشاهده" آن سقوط وحشتناک و مصیبت بار یعنی تبدیل پیام رحمت و محبت مسیح را به شکنجه وقساوت کلیسا فراهم می آورد.همان که مطهری درباره اش می گفت :
"هر وقت و هر زمان که پیشوایان مذهبی مردم که در هر حال آنها را نماینده واقعی مذهب تصور می کنند، پوست پلنگ می پوشند ودندان ببر نشان می دهند ومتوسل به تکفیر وتفسیق می شوند،مخصوصا هنگامی که اغراض خصوصی به این صورت درمی آید،بزرگترین ضربت بر پیکر دین ومذهب به سود مادیگری وارد می شود." (علل گرایش به مادی گری ،مجموعه آثار ، ج 1،ص491)
در کدام صحنه می توان  این سبعیت نهفته در پس زمینه تکفیر وتفسیق را به تماشا نشست؟  آنجا که دوشس تفسیق شدنش توسط فردیناند را به  "زوزه گرگ" تشبیه می کند.

رویدادهای مرتبط