یادداشتی بر نمایش آخرین انار دنیا به قلم شکوفه رنجبر

۱۸ آبان ۱۳۹۵ ساعت : ۰۸:۲۲
یادداشتی بر نمایش آخرین انار دنیا به قلم شکوفه رنجبر

نمایش آخرین انار دنیا به کارگردانی ابراهیم پشت کوهی، بر اساس رمانی به همین نام نوشته بختیارعلی نویسنده کرد  نوشته شده است. توقع عمومی بر آن است که نمایش برگردان آن چه در رمان گفته شده باشد و نمایش هم این توقع را تا حد زیادی برآورده می کند ولی نمایش آخرین انار دنیا در عین حال دنیایی است مختص به خودش و چه بسا در لحظاتی آن قدر مختص به خودش که از خط داستانی رمان فاصله می گیرد، صحنه های جدیدی می آفریند و بعضی وقایع را به سلیقه خودش تغییر می دهد. و این نکته همان چیزی ست که به نمایش زندگی مستقلی می بخشد.
و این زندگی ست که در ابتدای نمایش در جلو دکوری که در نگاه اول یک گاری به نظر می رسد جاری می شود. مردان و زنانی که می رقصند و در این میان عاشق می شوند. زنی حامله است و مردی با چتری قرمز رژه می رود و دیگری با لباس عروس آمده است. با این حال صحنه رقص مه آلود است تا ما را برای ناخوشی های در انتظار آماده کند. جنگ از راه می رسد و صدای مهیب گلوله ها جمعیت رقصان را لرزان می کند. آدم ها کشته می شوند و بر زمین می افتند. جنب و جوش زندگی در چند لحظه از بین می رود تا زشتی یکی از مهم ترین تم های نمایش بدین وسیله در پیش چشم تماشاگر مجسم شود. از این لحظه به بعد جنگ به مفهومی بدل می شود که وقایع نمایش را نمی توان مستقل از آن تعریف کرد. جنگ در جای جای نمایش حضور دارد و واقعیت تلخ خود را به تماشاگر گوشزد می کند.
مظفر صبحدم که راوی نمایش (و رمان) است هم به واسطه جنگ سال های مدید را در بیابان گذرانده است. او شاید نزدیک ترین شخصیت نمایش به رمان است. مظفر از همان ابتدا تماشاگر را مورد خطاب قرار می دهد و از او می خواهد به خاطر روایت نا منسجم و از هم گسیخته اش بر او خرده نگیرد. و کارگردان نمایش ابراهیم پشت کوهی (که از او انتظار نداریم در هیات یک راوی صرف در آید) بدین وسیله از تماشاگر اجازه می گیرد تا توالی وقایع را بر هم بریزد و داستان را از صحنه ای آغاز کند که سه دوست (سریاس صبحدم، محمد دل شیشه و نسیم شاهزاده) زیر درخت آخرین انار دنیا گرد هم آمده اند. ما درخت را نمی بینیم. اما میوه اش را چرا. میوه ای که نمادی می شود برای عشق و گمگشته ای که در صحنه بعد دل محمد دل شیشه را می شکند. محمد دل شیشه قلبی دارد از بلور و حرف نمی زند( بر خلاف رمان) و اصلا چه لزومی دارد که حرف بزند؟ عشق محمد دل شیشه خود فریاد می زند و ناکام ماندن این عشق محمد را به محاق مرگ می کشاند. مرگ محمد معصومانه تصویر می شود. او که "شهید عشق" است در زیر باران و در میان امواج سیلی خروشان به خانه خواهران سپید راه می یابد. انگار که دستی تقدیرگون او را بدون این که بداند به سوی عشق می راند. محمد از میان کوچه ناگهان غیب می شود و در اندک زمانی در داخل خانه دو خواهر ظاهر (این که او چگونه در یک چشم به هم زدن از جایی به جای دیگر صحنه می رسد خود یکی از اولین مصادیق ترفندهایی است که در این نمایش هر لحظه بیننده را غافلگیر می کند). محمد دل شیشه می میرد. با قلبی تپنده و سرخ که از زیر پیراهنش هم پیداست. مرگ محمد دل شیشه و مرثیه ای که توسط گروه نوازنده/بازیگر برای او خوانده می شود بیینده را بسیار متاثر می کند. اما مرگ او نقطه پایان عشق نیست. عشق دست به دست می شود و مثل انار شیشه ای پایدار می ماند. پشت کوهی لحظه فرو افتادن محمد از روی دورترین دیوار صحنه را هم زمان با به هم رسیدن دو برادر (سریاس اول و دوم) قرار می دهد تا عشق محمد نمیرد و به وسیله دو سریاس ادامه یابد.
سریاس ها هم شخصیت های نمادینی هستند. سه انسان که نام های مشابهی دارند (و به بیانی سرنوشتی مشابه). آن ها در مواجهه با پدری قرار می گیرند که به دنبال پسرش است اما نمی داند کدامین سریاس فرزند اوست. سریاس اول لوطی بازار است. جوانمرد است اما کتاب هم می خواند. "پروفسوری" ست که "شب های تاریک" گاری چی ها را روشن می کند. او در صحنه ی بازار که به زیبایی بر روی گاری تصویر شده برای دفاع از حقوق هم قطارانش کشته می شود. کشته شدن سریاس اول در نمایش از ما به ازایش در رمان قهرمانانه تر است. کارگردان بنا به شخصیتی که از سریاس اول سراغ داریم (او در میان "کارد و شقه های گوشت" بزرگ شده اما کتاب می خواند و تفکر می کند) او را به شکل دراماتیکی در چنگال مردان نقاب دار (که چه از حیث رفتار و چه از نظر ظاهر بی شباهت به تروریست های داعش هم نیستند-توجه کنید که اولین منطقه عراق که توسط داعش به تصرف در آمد شنگال بود که ساکنان آن کردهای ایزدی بودند) می اندازد. سریاس بی دفاع است. او با مردانی که او را چون ذره ای سبک پیچ و تاب می دهند و از این سو به آن سو می گردانند هیچ زد و خوردی ندارد. اما در چنگال آنان آن قدر غلت می خورد و خاکی می شود تا بالاخره می میرد. جلادان بر سرش خاک (آرد) می ریزند. او خاکی می شود و به زمین می افتد اما بدن او ناگهان بر فراز دیوار اول صحنه پدیدار می شود تا در مقام دومین قهرمان با مرثیه ای سوزناک به خاک سپرده شود.
سریاس دوم و سوم هم به سرنوشتی مشابه سریاس اول گرفتار می آیند. یکی اسیر می شود و آخری می سوزد. نماد آن ها انار شیشه ایست و یک مرغ سحر که به دست دیکتاتور نمایش یعقوب صنوبر کشته می شود.
پشت کوهی این سرنوشت تراژیک را استادانه روایت می کند. او صحنه های کلیدی رمان را گلچین می کند و به ناچار از بسیاری از توصیفات و شخصیت های داستان می گذرد. با وجود جا به جایی روایت ها شاکله خط داستان از دست نمی رود و صحنه ها به شکل جادویی در یکدیگر محو (دیزالو) می شوند بدون آن که دکور تغییر کند یا تماشاگر متوجه این تغییر بشود. پشت کوهی هم چنین به جز دست بردن در توالی وقایع رمان در خود روایت هم شیطنت هایی می کند. او جنسیت یکی از شخصیت های رمان یعنی ندیم شاهزاده را تغییر می دهد و او را به زنی با نام نسیم شاهزاده (که در رمان اسم پدر ندیم است) تبدیل می کند. این یعنی همان چیزی که در کل رمان آکنده از جنگ و سیاهی بختیارعلی کم بود: زنی که مادر است و هر چند کور اما بصیرتش راهگشاست. نسیم شاهزاده به مانند ندیم "کوری دهن لق" نیست. اتفاقا مادریست که وقتی پاهایش توسط جلاد قطع می شوند تنها به "بچه ها" یش فکر می کند. نسیم شاهزاده انگار شخصیت سید جلال شمس رمان را هم در خود دارد. بریده شدن پاهای او  (با تمهید استفاده از باریکه های کاغذی قرمز به جای خون جاری) هم یکی از صحنه های تکان دهنده نمایش است. پشت کوهی به ما نشان می دهد که مردی که پای نسیم را می برد چگونه جلاد شد. و هم چنین می بینیم که دستان جلاد حتی زیر دستکش های چرمی زخیم باز هم به خون نسیم آغشته می شود.
روایت بصری این همه وقایع ناگوار در بستر جنگ اما به سادگی می تواند به ورطه احساساتی گری بغلطد. پس کارگردان برای جلوگیری از این اتفاق به ابزار کلاسیک کامیک رلیف پناه می برد. یعنی صحنه هایی شاد را در میان صحنه های غمناک می گنجاند تا تماشاگر در احساسات سوگوارانه گم نشود. در این نمایش صحنه اجرای آهنگ درخواستی در رادیو و البته صحنه بازار از چنین کارکردی برخوردارند.
نکته منحصر به فرد دیگر این نمایش به بازیگران باز می گردد. آن ها از آمادگی بدنی بسیار بالایی برخوردارند و با حرکات بدنی سخت طول و عرض دکور نه چندان بزرگ و پر از فراز و نشیب را چنان طی می کنند که بیننده را به یاد حرکات سیرک بازان می اندازند. بازیگران این نمایش آواز می خوانند و ساز هم می زنند. هر کدام در صحنه ای به تنهایی یا در معیت دیگر بازیگران به روی صحنه می آیند تا ضمن حفظ توازن صحنه همه این توانایی ها را به رخ تماشاگر بکشند و به ما یادآوری کنند که بازیگر نمایش باید بتواند همه این توانایی ها را در کنار هم داشته باشد. چیزی که در تعداد زیادی از بازیگران تاتر یافت نمی شود.
دکور این نمایش هم از دیگر خصوصیات یگانه آن است. دکوری که در نگاه اول تخت و دو بعدی و در استفاده های بعدی از آن در طول نمایش سه بعدی به نظر می رسد. دکور از دو خط مایل و متقاطع تشکیل شده که یکی در جلو و دیگری در عقب قرار دارد و در این میان هم فاصله ای در نظر گرفته شده که از دید بیننده پنهان است. صحنه نمایش بر روی خطوط متقاطع، در فضای میان آن دو و جلوی کل دکور پراکنده شده است و در بسیاری از مواقع وقتی در سطحی از دکور اتفاقی در حال رخ دادن است در سطحی دیگر داستان دیگری در حال رخ پذیرفتن است. دکور هم چنین هویت های مختلفی به خود می گیرد: کوهی می شود که درخت انار در آن روییده است، خانه ای می شود که خواهران سپید در آن زندگی می کنند، گاری می شود که دست فروش ها روی آن سبزی و میوه می فروشند (همان گاری سریاس اول یعنی سینه کژال رمان که کمی بزرگ تر شده)، تخت بیمارستانی می شوند که آخرین سریاس بر روی آن نشسته است  و در آخرین صحنه به طرز دور از انتظاری با چند تغییر به کشتی تبدیل می شود که راوی رمان داستان را از آن جا برای ما روایت می کند. این بار اما مظفر صبحدم اودیسه وار در دریاهای نامعلوم سرگردان نیست. او که مصر است پس از نابودی سریاس اول و اسارت دومی برای سومین سریاس کاری کند سوار بر کشتی خشکی را می یابد. امید را می بیند. و بدین ترتیب نمایش با به پایان رسیدنش نوید خروج از دنیای سیاه و جنگ زده رمان را می دهد. هر چند سه سریاس نمادی از نسل هایی هستند که در آتش جنگ کشته می شوند، به زندان می افتند یا می سوزند ولی عشق و امید دو ناجی هستند که با حضوری پر رنگ در نمایش نوید برون رفت از برهوت جنگ را به همراه دارند. و این نکته تنها به کردستان و جنگ هایی که در مناطق کرد نشین درگرفته محدود نمی شود، چه نویسنده رمان بختیار علی خود از اشارات مکرر به منطقه جغرافیایی رمان و این که این اتفاقات بر سر مردم کرد نازل شده خودداری می کند تا روایتش جهان شمول باشد. و پشت کوهی این عمومیت را یک پله فراتر می برد. او فضای جنوب ایران و به طور اخص زادگاهش هرمزگان را با نمایش در می آمیزد. ترانه ها فارسی، کردی و بندری هستند. لباس های زنان هم از چنین حالتی برخوردار است. نمایش با نوایی از مراسم زار در جنوب ایران تمام می شود تا بار دیگر اثبات کند مسایلی چون جنگ، عشق و امید مرزهای جغرافیایی را در هم می نوردند و تاتر این قابلیت را دارد که تفاوت ها و اختلافات را به هم گره بزند و سرودی یک صدا از دل آن بر آورد.

رویدادهای مرتبط