نگاهی به نمایش "مرگ زنان زرد"

۲۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت : ۱۳:۲۳
نگاهی به نمایش "مرگ زنان زرد"

سالن تئاتر که تاریک می‌شود، آدمی در تاریکی خود فرو می‌رود، با چشمان باز و خیره در سیاهی، نقاط کور خیالت را جست و جو می‌کنی و منتظر می‌مانی تا شخصیت‌ها یک به یک به صحنه بیایند و خودت را جای تک تک آن‌ها بگذاری و در ذهنت خرده داستان‌هایی بسازی و با شخصیت‌های جدیدی در خودت‌ سالن را ترک کنی. نام نمایش "مرگ زنان زرد" ابتدا معنایی منفی را برایم تداعی  کرد. اینکه رنگ زرد با آن بار معنایی نه چندان مثبتش در عرف را به زوانش نسبت داده برایم خوشایند نبود اما از طرفی گرمای این رنگ و ارتباطش با حافظه و قضاوت قلقلکم داد تا به تماشایش بروم. راستش خواستم ببینم چند زن را می‌توانم با خودم از آن سالن تاریک بیرون بیاورم... بر صحنه سیاه، نور اندکی پاشیده شد. روحی حیران و لرزان با ریتمی دلهره‌آور به سمت تماشاگران لغزید. صحنه خاموش شد، "خانم روانشناس زن من فکر می‌کنه جنینش سقط شده! اون فکر می‌کنه قندهایی که من با چای می‌خورم مواد مخدره". آدم‌ها از عالمی دیگر یکی یکی آمدند و قصه‌هایشان را گفتند: دو زن با لباس‌های قدیمی از دورانی دور با نور صحنه نمایان شدند، حرف‌های پلیدشان فضا را تاریک‌تر کرد. انگار این مکالمه هزاربار بین‌شان ردوبدل شده بود. صحنه خاموش و چهره زنی که سیگاری خیالی را دود می‌کرد روشن شد. فصد داشت خودش را پرت کند وسط شهر، پرت کرد. زن چهارم تنها شبیه یک پایه ویولن بود با پوششی سرد و لحنی خنثی، انگار ناگهانی و غیرمنتظره کشته شده بود. زن پنجم تازه واردی بود سرگردان که در وظیفه‌اش برای نجات جان دخترک کوتاهی کرده بود. مردی با کراواتی شبیه دار به صحنه آمد. مردی که به جای قند با چای‌اش مواد مخدر می‌خورد. مگر شرارت زنان و مردان بدون همدیگر بروز می‌کند؟ بعضی از دیالوگ‌ها مدام تکرار شدند، اما هربار از زبان یکی. آشفتگی‌ای را که از در و دیوار قصه می‌بارید از عالم مرگ ساطع می‌شد یا از اضطراب نویسنده، نمیدانم اما می‌دانم بیشتر آدم‌ها دوست دارند بفهمند بعد از مرگ چه می‌گذرد.مرگ زنان زرد کاری از امین آبان است که در تماشاخانه ارغنون واقع در خیابان نوفل لوشاتو، آبان‌ماه و آذرماه به روی صحنه می‌رود. تئاتری که زنانش را از لابه‌لای خطوط زمان‌های موازی کنار هم جمع کرده بود، در عالمی شاید به نام برزخ، عالم بلاتکلیفی. زن‌های نمایش از دوره‌های مختلف آمده بودند تا اعتراف کنند و تاوانی را که هرشب بابت اعمالشان پس می‌دهند با تماشاچی در میان بگذارند، تاوانی را که حاصل همان حافظه و قضاوت است. چنان‌که گفت بامداد شاعر: "خاطره‌ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار، داوری خواهد شد.." شاید ظاهر نمایش آدم را به اعماق فرو نمی‌برد اما نتیجه اندیشیدن به آن پس از چند روز برای من، برجسته شدن این امر است که انسان همان به قول شاملو "دشواری وظیفه" راه را به کجا خواهد برد وقتی چنین شتابان در باتلاق سیاهی‌های وجودش فرو می‌رود. "ای کاش قضاوتی در کار می‌بود"