ساعت دیواری و عقربه هایی که روی "ساعت 20 " متوقف شده اند

۲۵ فروردین ۱۳۹۵ ساعت : ۱۱:۲۶
ساعت دیواری و عقربه هایی که روی "ساعت 20 " متوقف شده اند

قسمتی از یک روز نوشت:
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه دومین جلسه کانون نمایش نامه نویسان خانه تئاتر در سال ۹۵به پایان رسید. همه بودند بجز شهرام زرگر و اصغر نوری که باهماهنگی قبلی در جلسه حضور نداشتند. 
به همراه محمد امیر یاراحمدی ، پریدخت عابدین نژاد، آندرانیک خچومیان ، بهزاد صدیقی، جوادعاطفه ، سلما سلامتی و مهدی فنائیان از خانه تئاتر خارج می شوم.پله ها را آرام پایین می آییم.  سلما عجله دارد و زود از ما خداحافظی می کند و می رود به تماشای نمایشی از امیر دژکام.
از ساختمان آفتاب که بیرون می آییم ، قطرات ریز باران صورت مان را نوازش می کند. 
تا کمی بالاتر از بیمارستان مدائن زیر باران نوازش گر قدم می زنیم و گپ می زنیم. محمد امیر یار احمدی با ماشینش آمده، ماشین ش را همانجا کنار کوچه ی چسبیده به بیمارستان پارک کرده است. از او و همسرش ( پریدخت عابدین نژاد) خداحافظی می کنیم . نگاهی به ساعت تلفن هم راهم می کنم : ۱۹ و ۴۳ دقیقه.
قطرات باران برای فرو آمدن عجول تر شده اند.سریع تر راه می رویم.. بهزاد و مهدی جلوتر از من و آندرانیک و جواد قدم برمی دارند . 
نگاهی به ساعت تلفن م می اندازم. ۱۹ و۴۶ دقیقه. 
خیابان صبای جنوبی را که طی کرده ایم و به خیابان انقلاب رسیده ایم. دو دسته می شویم. بهزاد و مهدی به غرب می روند و من و آندرانیک و جواد به شرق. در بین راه  آندرانیک از جشن تولد نوه اش در ارمنستان می گوید که امروز بوده و خانواده اش همه رفته اند ارمنستان برای شرکت درجشن. و او  و مادرش که در ایران مانده اند.من و جواد تولد نوه اش را به او تبریک می گوییم. به زیر گذر چهار راه ولیعصر رسیده ایم. از پله برقی که پایین می رویم نگاهی به ساعت تلفن می اندازم. ۱۹ و ۵۱ دقیقه.
ورودی راهروی مترو از آندرانیک و جواد خداحافظی می کنم. آندرانیک می خواهد به شرق ( تهران پارس) برود جواد به غرب( اکباتان). حالا من مانده ام و  پله هایی روبرویم که یکی سپس از دیگری به سمت تئاتر شهر بالا می روند . ساعت ۲۰ باید سالن قشقایی باشم. روابط عمومی و هماهنگی نمایشی ( فریبا جدیدی و شهرآشوب مفتاحی)  از من خواسته اند بروم به تماشای آن نمایش. 
ساعت ۱۹ و ۵۷ دقیقه از پله های سالن قشقایی پایین می روم. سرکار مفتاحی مثل همیشه لب خند زنان به استقبال  می آیند. نمایشی که قرار است به تماشای آن بنشینم " ساعت ۲۰" نام دارد. اولین نمایش بعد از تغییرات و تعمیرات سالن قشقایی است که به صحنه می رود. 
راس ساعت ۲۰ تماشاگران را راه می دهند به سالن نمایش برای تماشای نمایش ساعت ۲۰( چی می نویسم!!!!). سالن قشقایی با دستی که به سرو رویش کشیده اند ،حسابی تغییر کرده  است.
از لحظه ورود تا زمانی که بر روی صندلی ام که می نشینم نا خودآگاه صحنه و بازیگران که بایکدیگر پچ پچ می کنند( بخوانید  صحبت می کنند)  نگاهم را می دزدند. یک خانه ی آپارتمانی با چیدمانی زیرکانه و دقیق.  در این چیدمان یک ساعت دیواری جلب توجه می کند عقربه های آن تکان نمی خورند. انگار به خواب رفته اند. ساعت ۸ صبح یا ۸ شب( ۲۰) را نشان می دهد. البته از نام نمایش و افرادی که گردآمده اند( میهمانی) می شود فهمید همان ساعت ۲۰ است. 
کارگردان نمایش سیدعلی موسویان است. کارهای قبلی اش را دیده ام . کارخود را به خوبی یاد گرفته و کاربلد شده است. نمایش هایش امضا دارد. برند است. 
می نشینم به تماشا. دیالوگ ها روان و بازی ها از آن روان تر. بازی گران بر نقش ها سوارند.  ۱۰ بازی گر که بسته به صحنه ها کم و زیاد می شوند. میزانسن ها حساب شده وبه جاست. در لحظه لحظه ی نمایش امضای موسویان به چشم می آید. نمایش تلخ است اما تماشاگر در جای جای نمایش می خندد و گاهی قهقهه سر می دهد. 
ساعت ۲۰ ، قصه ۳ برادر و یک خواهر است که در نگهداری و پرستاری از پدر علیل و بیمارشان مانده اند. البته برادر بزرگ تر ( کاظم) که نقشش را سروش طاهری انصافن خوب و درست بازی می کند، درمانده وخسته هست اما به روی خود نمی آورد و نگهداری از پدر را وظیفه ی فرزند می داند و...کاظم( با کمک همسر و دو فرزندش) ۵ سال است پدرش را تر و خشک می کند . حال بعد از ۵ سال خانواده ی کاظم هوس سفر شمال کرده اند. باید یکی از برادران یا خواهر کاظم از پدر نگهداری کند، اما... ( نمایش را نباید تعریف کرد، باید دید.)
 ...کار به پایان می رسد. ساعت دیواری خانه ی کاظم( که حالا خانه ی کاظم نیست!!) هنوز ساعت ۲۰ را نشان می دهد.
تماشاگران ،بازیگران و عوامل نمایش را تشویق می کنند.  من هم دست می زنم ،اما نگاهم جایی دیگر است.  جایی خارج از این سالن بزک کرده. خارج از تئاتر شهر. خارج از شرق و غرب تهران. بالا. بالاتر از ابرهایی که امروز بر آسمان تهران چیره گشتند و زمین اش را شستند. از پشت این ابرهای باران زا دو نفر برایم دست تکان می دهند. پدر و مادرم. 
موسویان به رسم هرشب در پایان، کار را تقدیم به پدر یکی از افراد گروه اجرایی ش می کند. 
از سالن بیرون می آیم. حالم خوب است. باید هم خوب باشد.پدر و مادرم را ملاقات کرده ام. 
سید علی موسویان عزیز ممنون از تو. سپاس از گروه خوبت. بی شک باز هم به تماشای ساعت ۲۰ خواهم آمد و از دوستانم خواهم خواست این آیینه را به تماشا بنشینند. آیینه ی بی ریا و صادقی که تو روبه رویمان گرفته ای و روابط مان را یادآور می شوی. ساعت ۲۰ از کارهایی خواهد بود که همراه من می ماند.
از ساعت ۲۰ نباید نوشت، ساعت ۲۰ را باید دید.
رحیم رشیدی تبار
 ۲۳/ ۱/ ۱۳۹۵