گفت و گویی با عوامل نمایش سرآشپز پیشنهاد می کند - بخش اول

۵ خرداد ۱۳۹۷ ساعت : ۱۵:۳۷
گفت و گویی با عوامل نمایش سرآشپز پیشنهاد می کند - بخش اول

نمایش "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" با دراماتورژی محمدامیر یاراحمدی و کارگردانی شهاب‌الدین حسین‌پور فروردین ماه سال جاری دور سوم اجراهای خود را آغاز کرده است. این اثر نمایشی که هم اکنون با کست جدیدی از بازیگران در تالار آفتاب ایوان شمس روی صحنه است، کمدی تراژدی برگرفته از داستان معروف شاهنامه یعنی ضحاک، ملقب به ماردوش است. این اثر نمایشی داستانی حماسی را به‌گونه‌ای کمدی و به سبک نمایش‌های آئینی- سنتی ایران روایت می‌کند. به بهانه اجرای این نمایش در ادامه گفت‌وگو با شهاب‌الدین حسین‌پور کارگردان و رامین ناصرنصیر، آرش فلاحت‌پیشه و مهدی فریضه بازیگران این نمایش را می خوانید:

 

آقای حسین‌پور، وقتی اجراهای گذشته شما را مرور می‌کنیم، به نظر می‌رسد دارید به دنبال یک زبان می‌گردید. در واقع انگار دارید در فرم، متن و دیالوگ‌نویسی‌ها جستجو می‌کنید تا یک زبانی را برای خودتان پیدا کنید. با من موافقید؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: حتماً شما نشانه‌هایی از این اتفاق را دیده‌اید که چنین برداشتی دارید ولی واقعیت این است که من تعمداً نخواسته‌ام چنین کاری را انجام بدهم. شاید این موضوع به خاطر آشنایی من با آقای محمدامیر یاراحمدی باشد. به هر حال زبان آقای یاراحمدی یک زبان منحصربه‌فرد است و من هم همیشه به دنبال منحصربه‌فرد بودن و خاص بودن یا ساختن جهانی هستم که نشانه‌ها در آن معنا بدهند. بنابراین ممکن است، ست شدن من و آقای یاراحمدی این برداشت را برای شما ایجاد کرده باشد و شما نشانه‌هایش را در نمایش‌های "بیوه‌های غمگین سالار جنگ"، "طپانچه خانم"، "یک زندگی بهتر" و "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" دیده باشید. البته من نمایش "هفت‌ سنگ" را کار کردم که در آن نمایش ادبیات آقای یاراحمدی روی کار سوار نبود ولی باز هم ما ادبیات منحصربه‌فردی را برای خودمان داشتیم. ما در آن نمایش هم دنیاهای عجیب و غریبی داشتیم که نشان می‌دهد من پیش از آشنایی با آقای یاراحمدی هم دنبال یک جهان نمایشی منحصر به فرد بودم؛ دنیایی که در آن تماشاگر بیاید و یک لحظه را فقط روی صحنه تجربه کند و برود. یعنی آن نقش فقط مختص همان نمایش با همان لباس، گریم و نوع کلام است و در هیچ‌کجا هیچ ما‌به‌ازایی ندارد. البته این‌طور نیست که من بخواهم فقط امضاء خودم را در نمایش داشته باشم، بلکه من ایده اصلی را از نمایشنامه‌ می‌گیرم و بعد با نمایشنامه‌نویس صحبت می‌کنم تا با هم به یک قالبی برسیم. بعد از آن ایده را وسط می‌گذاریم تا هنرپیشه‌ها آن را کامل کنند. حداقل در گروه ما این‌طور است که هنرپیشه‌ها و طراحان هم به ما اضافه می‌شوند تا با همدیگر کار را تکمیل و نواقصش را برطرف کنیم. بنابراین چون ایده اولیه ما در 3- 4 نمایش اخیر یکی بوده، این شباهت‌ها به وجود آمده است. البته نمایش "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" تفاوت‌ها و ویژگی‌های منحصر به فرد خودش را دارد و حضور بازیگرانی همچون آرش فلاحت‌پیشه، رامین ناصرنصیر و مهدی فریضه باعث شده که نمایش‌ها روی هم سایه نیاندازند.

 

شما در کارهای‌تان از رئالیسم فرار می‌کنید و هرگز به دنبال ساختن جهان‌های رئالیستی که کاملاً قابل هم‌ذات‌پنداری باشد نیستید. چرا این اتفاق می‌افتد؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: حقیقتاً نمی‌دانم. شاید به کلاس‌ها و دورانی برمی‌گردد که من با آقای سمندریان گذراندم. نمایش "ملاقات بانوی سالخورده" برای من حکم کلاس درس را داشت. من از آموزشگاه آقای سمندریان فهمیدم که تئاتر باید یک شکوهی داشته باشد تا مخاطب به وجد بیاید. همچنین فهمیدم که تماشاگر تئاتر نباید با دنیایی روبرو شود که عیناً از آن دنیا آمده است. من هیچ‌وقت دوست نداشتم که نور و لباس نمایشم رئالیستی باشد یا اگر رئالیستی باشد هم باید در یک جایی قرار بگیرد که یک فضای منحصربه‌فرد ایجاد شود. شکوه، عظمت و تأثیرگذاری تئاتر برای من این است که به اصطلاح خودمان تماشاگر را بگیرد. یعنی لحظه‌ای که مخاطبان‌ وارد سالن می‌شوند، آن‌ها را با یک دنیایی آشنا کنم که لحظه به لحظه نمایش به لحاظ سمعی و بصری برای‌شان جذابیت داشته باشد. من علاقه‌ای به تولید نمایش‌هایی که ۳ نفر روی کاناپه می‌نشینند و با هم دیالوگ می‌گویند، ندارم و اصلاً این تئاترها را نمی‌شناسم. آن چیزی که من از تئاتر دیده‌ام و یاد گرفته‌ام، یک جلال و جبروتی می‌خواهد. منظورم ریخت و پاش الکی نیست چون ما یک نمایش تک پرسوناژی با نام "کوپه 46" را کار کردیم که در آن‌جا هم همین اتفاقات افتاد. قصه آن نمایش یک قصه واقعی بود که یک آدمی در سطل زباله زندگی می‌کرد. ما کمی تخیل و ذهن‌مان را باز کردیم و برای آن نمایش صحنه‌ای ساختیم که شبیه کوچه‌های‌ تنگ‌ اروپایی بود که تهش آشغال‌ها را می‌ریزند. به اتفاق طراح صحنه نمایش مدت زیادی به دنبال یک توالت فرنگی شبیه آنچه در ذهن‌مان است، در سمساری‌ها بودیم و جاهای مختلفی نیز به دنبال آکسسوار و وسایلی گشتیم تا بتوانیم آنچه را که روی صحنه مدنظر داریم، پیدا کنیم. لحظه‌ای که تماشاگر وارد سالن می‌شد، با خودش می‌گفت دنیای این نمایش با آن‌ چیزی که من دیده‌ام فرق دارد. بنابراین می‌نشست و نمایش را با هیجان بیشتری دنبال می‌کرد که ببینند این جهان و این فضا چه قصه و اندیشه‌ای برایش دارد. به نظرم اگر تئاتر بتواند تخیل مردم خیابان را بلند کند و ببرد، می‌تواند خیلی تأثیرگذارتر هم باشد و قطعاً ماندگاری بیشتری هم خواهد داشت. من اخیراً نمایشی دیدم که بازیگرهای خوبی هم داشت ولی ۴ نفر نشسته بودند و فقط حرف می‌زدند و در طول نمایش فقط میزانسن‌ها عوض می‌شد. به قول آقای یاراحمدی یک سری نمایشنامه‌ها نیازی به اجرا ندارند، می‌شود صدای آن‌‌ها را ضبط کرد و گوش داد. من اصلاً دوست ندارم در نمایش‌هایم تماشاگر چشم‌هایش را ببندد. برای من این جذاب است که اگر تماشاگر به هر دلیلی یک لحظه‌ای از نمایش را ندید، یک چیزی را از دست داده باشد.

 

منظورتان از این شکوه و جلال، مرعوب کردن تماشاگر که نیست؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: هست ولی به اندازه و قاعده‌ای که در استایل کار بنشیند. یعنی به حدی که ما باورپذیری یک مخاطب را دستمالی نکنیم و نخواهیم گولش بزنیم. در حدی که خود نمایشنامه و جهان اجرایی‌‌مان اجازه می‌دهد که برای تماشاگر تحیر ایجاد کنیم. ممکن است این تحیر در یک سالن خالی باشد. یعنی ۵ بازیگر و یک نور هم خودش می‌تواند فضای منحصر به فردی را در نمایش ایجاد کند. من می‌خواهم نمایش "گالیله" را در تالار وحدت یا سالن اصلی تئاتر شهر کار کنم ولی به من می‌گویند نمایش تو کلاً یک چارپایه می‌خواهد و پیشنهاد می‌کنند که آن را در سالن حافظ یا چارسو اجرا کنم. می‌گویم آن برفی که روی صندلی می‌آید و رفت و آمد 70- 80 تا آدمی که روی صحنه هستند را نمی‌شود در چارسو اجرا کرد. جهان اجرایی "گالیله" که من در ذهنم ساخته‌ام با یک صندلی و 70- 80 تا آدم با لباس‌های عجیب و غریب خاص شده است. بنابراین منظور من از شکوه و جلال این نیست که تماشاگر را گول بزنیم. نمی‌گویم مثلاً 3 تا خاور و 2 تا موتور سیکلت در صحنه بگذاریم. حرف من چیز دیگری است. من فکر می‌کنم اگر می‌خواهیم به تماشاگر چیز عجیب و غریبی نشان بدهیم، پنج دقیقه بعد باید دلیل حضور آن را هم نشان بدهیم.

رامین ناصرنصیر: من هم به این نوع تئاتر اعتقاد دارم و هم با این ذهنیتی که شهاب می‌گوید مشترک هستم اما ممکن است نظر من یک جاهایی با نظر شهاب فرق داشته باشد. یک زمانی خیلی ارزشمند بود که از واقعیت یک نقاشی را مو به مو بکشید ولی این کار بعد از آمدن عکاسی تقریباً بی‌معنا شد. به نظرم بعد از آمدن سینما هم تئاتر‌هایی که سعی می‌کنند واقعیت را مو به مو بازنمایی کنند کمی بی‌معنا شده‌اند. من به تئاتری اعتقاد دارم که خودش فضای خودش را خلق کند و فقط تئاتر باشد. مثلاً نیل سایمون الان خیلی مد شده است ولی من تئاترهایی که از نیل سایمون کار می‌شوند را دوست ندارم. حتی اولین کاری که از سایمون به فارسی ترجمه شد را من و شهرام زرگر ترجمه کردیم ولی فکر می‌کنم کارهای سایمون برای خواندن و یا فیلم شدن جذاب‌تر هستند. در واقع من نمایشنامه‌هایی را دوست دارم که فقط مختص تئاتر باشند، این‌طور نباشد که اگر فیلم‌شان کنید بهتر شوند. نمایشنامه‌هایی که فقط روی صحنه تئاتر معنا بدهند و در هیچ مدیوم دیگری قابل ترجمه نباشند. مثل نمایشنامه "سبکی تحمل‌ناپذیر هستی" که آقای میلان کوندرا نوشته است. آن نمایشنامه را نه می‌شود تبدیل به رمان کرد و نه فیلم. گرچه فیلمی هم بر اساس آن ساختند ولی در نیامد. بنابراین یکی از ویژگی‌های تئاتر این است که خودش فضای خودش را خلق کند. در تئاتر لازم نیست شما به طور دقیق یک جنگل، بهشت یا دوزخ را بازنمایی یا بازسازی کنید. شما با فضاسازی، با بازی بازیگر‌ها و همه المان‌های دیگر می‌توانید کاری کنید که این اتفاق در ذهن تماشاگر شکل بگیرد و تخیلش به کار بیفتد و خودش یک چیزی را کشف کند. من به این نوع تئاتر و با این مشخصات اعتقاد دارم؛ تئاتری که ما همه چیز را آماده و حاضر به مخاطب ندهیم.

 

آقای فلاحت‌پیشه و آقای فریضه، شما در کارهای رئالیستی و ناتورالیستی زیادی بازی کرده‌اید. نظر شما درباره این موضوع چیست؟

آرش فلاحت‌پیشه: من فکر می‌کنم بخش مهمی از حیرت‌انگیز و مرعوب کردن تماشاگر که شهاب گفت، تأثیرگذاری روی اندیشه و ذهن تماشاگر است و همه چیز به پروداکشن خاص و عجیب و غریب صحنه ربط ندارد. به هر حال تئاتر چیزی است که با اندیشه سر و کار دارد. از همان لحظه‌ای که تماشاگر وارد سالن می‌شود ما باید در ذهنش تأثیر بگذاریم‌. باید کاری کنیم که تماشاگر یک جهانی در ذهنش بسازد و به پرسش‌های همان جهان پاسخ بدهد. اگر قرار باشد ما همان چیزی که تماشاگر بیرون دیده را به او نشان بدهیم، مطمئناً کارکرد و تأثیر آن‌چنانی در ذهن و اندیشه‌اش نخواهد داشت. در این صورت تماشاگر ما نمایش را خیلی گذرا می‌بیند و می‌رود. خیلی خوب است اگر بتوانیم به آن جاهایی که شهاب می‌گوید برسیم. یعنی به جایی برسیم که تماشاگر حتی یک لحظه هم وقت نکند چشمش را روی هم بگذارد. از طرفی ما کارهای امیررضا کوهستانی مثل نمایش "رقص روی لیوان‌ها" را داشتیم که دو نفر آدم روی صحنه صحبت می‌کردند ولی همان کارکرد را داشتند چون امیررضا در دل همان منحنی گفتمان و موسیقایی‌اش، جهانی را می‌سازد که ذهن را درگیر می‌کند. کارهای رئالیستی و ناتورالیستی هم ساز و کار و مناسبات مرسوم خودش را دارد ولی ما یک بخش‌هایی از آن را به اصطلاح آگرادیسمان می‌کنیم. به نظرم یک نمایش تحت هر شرایطی باید ذهن و اندیشه را درگیر کند.

مهدی فریضه: من هم می‌خواستم امیررضا کوهستانی را مثال بزنم که در این سبک و سیاق موفق است. حرف‌های من هم خیلی شبیه به دوستان است و خیلی فرقی نمی‌کند. من هم کارهای رئالیستی را دوست دارم و هم این مدلی که شهاب‌الدین حسین‌پور کار می‌کند و متفاوت از زندگی عادی است. مخاطب در کارهای شهاب یک چیزی را می‌بیند که در شرایط معمول وجود ندارد و طبیعتاً این برایش جذاب است. هیچ شاه و وزیری شبیه شاه و وزیر "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" نیست. همه چیز در یک شکل عجیب و اغراق‌شده به نمایش گذاشته شده است ولی در عین حال شهاب دارد حرفش را هم می‌زند. من فکر می‌کنم هیجان‌زده کردن تماشاگر خیلی مهم است.

رامین ناصر نصیر: ما شاهی را می‌بینیم که شبیه به هیچ شاهی نیست یا حاجب‌الدوله‌ای را می‌بینیم که هیچ مابه‌ازای بیرونی ندارد ولی لازم است خصلت‌های رفتاری و عملکرد آن‌ها مخاطب را یاد شخص یا گروه خاصی بیندازد و ذهن امروزی را از یک چیزی آگاه کند. این چیزی است که در جامعه امروز به آن نیاز داریم.

 

در مورد اجراهای مجلل و شکوهمند که بحث‌اش را مطرح کردید یک نکته‌ای وجود دارد که هر نمایشنامه‌‌ای دستورالعمل‌های خودش را دارد و ما هر متنی را نمی‌توانیم مجلل و شکوهمند اجرا کنیم. خیلی از نمایشنامه‌های بزرگ دنیا هستند که در بستر خودشان میزانسن‌های ثابت دارند. مثلاً ما نمی‌توانیم "در انتظار گودو" را به یک شکل عجیب و غریب و شکوهمند اجرا کنیم.

رامین ناصرنصیر: من فکر می‌کنم منظور شهاب از اجرای باشکوه این بود که معنا در ذهن مخاطب شکل بگیرد. یعنی ما جهانی را خلق کنیم که جهان کاملی نیست و قرار است با مخاطبان کامل شود، نه این‌که یک چیز حاضر و آماده را به مخاطب بدهیم. مشارکت تماشاگر در ساختن معنا باعث می‌شود که تماشاگر تخیلش هم به کار بیفتد و از این اتفاق هیجان‌زده شود و احساس باشکوه بودن بهش دست بدهد. طبیعی است که هر کاری دنیای خودش را دارد ولی ما می‌گوییم نباید بگذاریم تماشاگرمان به یک تماشاگر منفعل تبدیل شود که فقط نشسته یک چیزهایی را ببیند و بروند.

شهاب‌الدین حسین‌پور: من سال 83 فقط ده دقیقه آخر یک اجرایی از "در انتظار گودو" را در سالن چارسو دیدم که خیلی برایم جالب بود. یک تپه روی صحنه ساخته بودند که لغزان بود. صحنه بسیار عجیبی داشت و بازیگرها روی صحنه هیچ تعادلی نداشتند. یک فیلم هم از "در انتظار گودو" دیدم که فکر می‌کنم ساخت فرانسه است. در آن فیلم به اندازه تالار وحدت کویر ساخته‌اند و یک درخت چوب خشک هم وسط کویر است. من اگر به تالار وحدت می‌رفتم و ایده همچین کاری را می‌دادم، احتمالاً مدیران به من می‌گفتند شما می‌خواهی یک درخت روی صحنه ببری، خب همین را ببر سالن قشقایی کار کن. در صورتی‌که از نظر من آن کویر بزرگ هم معنا را جذاب‌تر می‌رساند و هم مخاطب آن تصویر را فراموش نمی‌کند.

 

نکته‌ای که در مورد نمایشنامه‌های ایرانی وجود دارد این است که اصولاً برخی از آن‌ها به زبان جعلی نوشته می‌شوند چون بالفرض ما در دوره ضحاک نبوده‌ایم که ببینیم به چه شکل صحبت می‌کرده‌اند، بنابراین ناچاریم یک زبان جعلی از خودمان برای دوره زمانی بسازیم. به نظر شما اصلاً اجازه چنین کاری را داریم؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: محمدامیر یاراحمدی می‌گوید زبان نمایشنامه‌هایش یک زبان ساختگی و من‌درآوردی است که معنا دارد. می‌گوید این زبان یک زبان دروغین است که ممکن است شما آن را مثلاً به دوره قاجار وصلش کنید. پس وقتی نمایشنامه دارد یک پتانسیل غیر رئالیستی به شما می‌دهد، دنیایی که از این نمایشنامه بر روی صحنه ساخته می‌شود هم نباید دنیای واقعی باشد.

رامین ناصرنصیر: ما اگر در مورد داستان ضحاک صحبت می‌کنیم باید در وهله اول به این توجه کنیم که ضحاک بخشی از تاریخ نیست بلکه یک افسانه است. یعنی حتی اگر ضحاک در واقعیت تاریخ هم وجود داشته، این شکلی که ما داریم روایتش می‌کنیم یک روایت افسانه‌ای است. ضمن این‌که ما هرگز نخواهیم دانست که در آن دوره چطور صحبت می‌کردند و واقعاً مهم و تعیین‌کننده هم نیست که همچین چیزی را بدانیم. به خصوص در این نمایش که هدفش چیز دیگری است و این‌طور نیست که هدفش به دغدغه زبان ختم شود.

 

آقای ناصرنصیر شما خودتان مترجم هم هستید و کارهای مختلفی را ترجمه کرده‌اید. آیا در برخوردی که با زبان‌های بیگانه دارید هم به این زبان جعلی برخورد می‌کنید؟ و این‌که اگر بخواهید یک متنی را ترجمه کنید، آیا به این سمت می‌روید که یک زبان جعلی را به وجود بیاورید تا مخاطب ترجمه با آن ارتباط بهتری برقرار کند؟

رامین ناصرنصیر: بله همچین چیزی هم مهم است. اصلاً یک بخش مهمی از کار مترجم این است که دنیای واژگانی اثر اصلی را پیدا کند و بعد برایش مابه‌ازا خلق کند منتها ما به عنوان مترجم با متن‌های مختلفی روبرو هستیم که برخوردها با هرکدام متفاوت است. مثلاً گاهی به متن‌هایی برخورد می‌کنیم که دغدغه‌شان زبان است. مثلاً یک نویسنده فرانسوی به نام ژان تاردیو هست که دغدغه زبان دارد. من 6- 7 تا نمایشنامه از این نویسنده خوانده‌ام که هر کدام به نوعی نقطه شروعش زبان است و با آن می‌خواهد به یک معنایی برسد. در نهایت هم می‌خواهد به این برسد که زبان عامل سوءتفاهم است نه ادراک. گرچه یک مقدار هم اغراق می‌کند. به هر حال این نویسنده دغدغه‌اش زبان است و متن‌هایی که نوشته هم ترجمه‌ناپذیر است. البته مرحوم داوود رشیدی یکی دو متنش را ترجمه کرده که ترجمه‌های خوبی هم هستند ولی به نظر می‌رسد بیشتر تألیف کرده است تا ترجمه. راهی جز این هم نیست چون دغدغه متن‌ها زبان است و سخت می‌شود آن‌ زبان را ترجمه کرد. یا آرین منوشکین یکی از متن‌های شکسپیر را به شیوه کاتاکالی کار کرده بود. این ممکن است در ابتدا ژست به نظر بیاید ولی وقتی با او صحبت می‌کنیم، می‌بینیم قصه‌هایی که شکسپیر کار کرده از فرط تکرار به جایی رسیده که برای ما بی‌معنا شده است. ما داستان "هملت" را می‌دانیم و دیگر به موقعیتی که "هملت" در آن گرفتار شده فکر نمی‌کنیم ولی وقتی یک "هملت" جدید را می‌بینیم، توجه‌مان را جلب می‌کند. منوشکین با اجرای کاتاکالی نمایشنامه شکسپیر سعی می‌کند مخاطب را دوباره متوجه اتفاقات متن کند و ذهنش را به تکاپو بیندازد. در ترجمه هم می‌تواند این اتفاق بیفتد. یعنی مترجم اول باید متن اصلی را درک کند و بعد سعی کند معادل‌سازی را انجام بدهد، طوری که مخاطب ترجمه با متن ارتباط بگیرد.

آرش فلاحت‌پیشه: همیشه صحبت می‌شود که کلمه بار دارد و چیدمان کلمات در کنار هم نمی‌تواند بی‌محابا صورت بگیرد. یک ریتمی در نمایشنامه وجود دارد که آن را از ساختارهای دیگر ادبی جدا می‌کند. دوستانی که اهل قلم هستند خیلی روی این موضوع تعصب دارند. اساتید همیشه صحبت می‌کردند که یک بازیگر نمی‌تواند کلماتی که کنار هم چیده شده را هر طوری که دلش می‌خواهد تغییر بدهد. در واقع بازیگر باید ارزش کلمه را متوجه شود. این‌که آقای یاراحمدی خیلی تأکید دارند زبان نوشته‌های ایشان جعلی است به خاطر این است که میزان زیادی از زبان آقای یاراحمدی همراه با بازیگر، میزانسن، کارگردانی و حتی نورپردازی و موسیقی تکمیل می‌شود. ما سر این موضوع ساعت‌ها بحث داشتیم، به خصوص در نمایش "طپانچه خانم". در "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" هم همین‌طور بود. خیلی از مخاطبان ما می‌گویند ما داستان ضحاک را خوانده‌ایم و بارها برای بچه‌های‌مان تعریف کرده‌ایم ولی نوع روایت و چیدمان کلماتی که شما استفاده کرده‌اید منظور را خیلی درست منعقد کرده است. این به خاطر نوشتار آقای یاراحمدی و نوع نگاه گروه به نمایش است که باعث شده مخاطب احساس کند قصه درست منتقل می‌شود.

 

روی بروشور نمایش اسم آقای رضا شفیعیان به عنوان نویسنده و اسم آقای یاراحمدی به عنوان دراماتورژ آمده است. در این بازآفرینی زبان جعلی چقدر آقای شفیعیان دخالت داشته و چقدر آقای یاراحمدی؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: نمایشنامه "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" ماجرای خیلی دور و درازی دارد و ما به خاطر آن خیلی آزار دیدیم. طرح این نمایشنامه که یک کنکور آشپزی در دل قصه نهفته باشد متعلق به نویسنده نمایش بوده است. این اثر در دوره دانشجویی اجرا شده بود و ما بعد از چند سال تصمیم گرفتیم آن را کار کنیم چون موضوعش به زمان حال می‌خورد و ممکن است به 5 سال بعد هم بخورد. ما تصمیم گرفتیم این نمایشنامه را کار کنیم ولی بعد از گذراندن تجربه‌هایی که در این 5- 6 سال داشتیم و با مشاوره‌هایی که آقای یاراحمدی به ما داد، دیدیم این نمایشنامه‌ به قول خودمان خیلی سوراخ دارد. آقای یاراحمدی گفت من ایده‌هایی داریم که اگر به نویسنده بگوییم و این ایده‌ها را روی متن پیاده کند جالب می‌شود. ما خواستیم این کار را انجام بدهیم ولی دیدیم آقای شفیعیان کلاً این شغل را کنار گذاشته و نمی‌تواند متن را بازنویسی کند و از طرفی، متن هم از نظرش یک متن کامل بود که نیازی به بازنویسی ندارد. با این حال آقای شفیعیان به آقای یاراحمدی گفت اگر می‌خواهید خودتان این کار را انجام بدهید. آقای یاراحمدی شروع به نوشتن کرد و با حفظ این‌که طرح نمایشنامه متعلق به کسی دیگر است، ایده‌های خودش را وارد متن کرد اما از یک جایی به بعد دیدیم دیگر اثری از آقای شفیعیان در متن وجود ندارد. این موضوع برای ما حاشیه‌هایی را درست کرد که آقای شفیعیان کلی شکایت تنظیم کرد و گفت این‌ها می‌خواهند متن مرا بالا بکشند. در هر صورت طرح اصلی متعلق به ایشان بود و ما هم اسم آقای شفیعیان را به عنوان نویسنده روی بروشور زدیم ولی به جرئت می‌گویم قلمی که آقای یاراحمدی بر آن طرح زده باعث شده که 90 درصد نمایش نسبت به گذشته متفاوت شده باشد. لباس، نور، صحنه، دیالوگ‌ها، شیوه اجرایی کار و گریم‌های ما عوض شده است. آقای یاراحمدی در ابتدا قصدش اصلاح یک سری نکات بود ولی از یک جایی دیدیم کار دو دست شده و بهم نمی‌خورند. نویسنده متن هم نبود که بیاید کمک کند. بنابراین آقای یاراحمدی مجبور شد صحنه‌هایی که سالم بودند را هم بازنویسی کند تا کار یک‌دست شود. 3- 4 صحنه هم الان اضافه شده‌ است. مثلاً در متن اصلی دخترهای نمایش روی صحنه می‌آمدند و می‌رفتند و معلوم نمی‌شد چه اتفاقی برا‌ی‌شان می‌افتد. آقای شفیعیان می‌گفت اصلاً مهم نیست که مخاطب این را بداند ولی ما فکر کردیم که این موضوع در تخیل مخاطب گیر می‌کند و مخاطب با خودش می‌گوید سرنوشت این‌ها چه شد؟ الان همه کاراکترها آخر و عاقبت دارند. روی این حساب من فکر می‌کنم نمایشنامه‌ای که توسط آقای یاراحمدی نوشته، نمایشنامه بی‌نقصی است. البته خودش می‌گوید اگر فرصت داشتم بیشتر روی این متن کار می‌کردم حتماً بهتر می‌شد ولی به هر حال به نظرم نسبت به متن اولی بی‌نقص است. مهدی فریضه به من یادآوری می‌کرد که در اجرای قبلی این متن تماشاچی‌ها هر 5 ثانیه می‌خندیدند. شاید الان تعداد خنده‌ها کمتر شده باشد ولی در عوض متن عمق پیدا کرده است.

مهدی فریضه: من به عنوان کسی که در آن اجرا هم حضور داشتم فکر می‌کنم چیزی که آقای یاراحمدی نوشته با متن قبلی قابل مقایسه نیست. بنابراین بخش اعظمی از کاری که ما می‌کنیم و تأثیری که روی مخاطب می‌گذاریم به خاطر آقای یاراحمدی است. شاید اگر کسی دیگر قرار بود این متن را دراماتورژی کند و بنویسد، ما الان به این میزان از موفقیت و تأثیرگذاری نمی‌رسیدیم. آقای یاراحمدی با نگاه فوق‌العاده‌ای که به متن داشت، به شخصیت‌ها پر و بال داد و به همین خاطر ما هم به عنوان بازیگر احساس بهتری داریم و بیشتر از نقش خودمان لذت می‌بریم. دایره واژگان آقای یاراحمدی ستودنی است و ای کاش این امکان وجود داشت که این متن را در کشورهای دیگر نیز روی صحنه آورد هر چند که من فکر می‌کنم ترجمه متن‌های آقای یاراحمدی بسیار سخت باشد!

شهاب‌الدین حسین‌پور: من اقدام کردم که نمایش "بیوه‌های غمگین سالار جنگ" را برای اجرا به خارج از کشور ببرم ولی هیچ مترجمی قبول نکرد این متن را ترجمه کند. آقای یاراحمدی تا به حال تجربه کار موزیکال نداشته و به نظرم این تجربه موفقی بود. روی اشعاری که نوشته آهنگسازی شده و بچه‌ها زحمت خواندنش را می‌کشند. آقای یاراحمدی می‌گوید تجربه شعر نوشتن برای تئاتر موزیکال را نداشتم ولی این تجربه خیلی برایم جالب شد. الان هم یک طرحی با نام "ماه پیشونی" در ذهن دارد که اگر شرایط اجرایش پیش بیاید می‌خواهد کل آن را به شعر بنویسد. یک کار موزیکال پر از رقص و آواز خواهد بود.

 

همان‌طور که خودتان هم اشاره کردید، ما داستان ضحاک را کم و بیش می‌دانیم و حتی آقای  بیضایی هم نمایشنامه "اژدهاک" را بر اساس داستان ضحاک نوشته است ولی در نمایش "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" از زاویه دیگری به این داستان نگاه شده و شما متنی که همه دید تراژیکی به آن دارند را به شکل کمدی اجرا کرده‌اید. با توجه به این‌که عده‌ای روی داستان ضحاک متعصب هستند و مخاطبان هم آن را به عنوان یک داستان تراژیک می‌شناسند، چطور ریسک کردید و آن را به شکل یک کمدی موزیکال روی صحنه بردید؟

شهاب‌الدین حسین‌پور: من در دوران دانشجویی و در ابتدای شکل‌گیری نمایشنامه اولیه، به این نکته رسیده بودم که در حال حاضر نمایش‌های کمدی بیشترین تأثیرگذاری و پذیرش را در جامعه دارند. مردم نمایش‌های کمدی را بیشتر می‌پذیرند و اگر در نمایش‌های کمدی یک اندیشه‌ای هم وجود داشته باشد که بعضاً این اندیشه تلخ، انتقادی و اعتراضی است، ما را به سمت گروتسک می‌برد. من می‌خواستم جهان نمایشی "سرآشپز پیشنهاد می‌کند" هم یک حالت فانتزی داشته باشد و هم آدم‌ها کاریکاتوری و بامزه باشند. همچنین به این اعتقاد دارم که آدمیزاد دست به عمل بد یا خوب نمی‌زند مگر این‌که مجبور باشد. یعنی هیچ‌کس بد نیست و آدم‌ها فقط در موقعیت‌ها بد می‌شوند و یا هیچ‌کس خوب نیست و خوبی آدم‌ها فقط در موقعیت عیان می‌شود. در دوران دانشجویی ما سعی می‌کردیم یک همچین جهان اجرایی را بسازیم ولی خیلی از اساتید با ما مخالفت می‌کردند و می‌گفتند چرا این‌قدر پایان تلخی دارد؟ نقدهای زیادی به ما می‌شد و ما هم با خودمان می‌گفتیم این یک تجربه ‌است، حالا این اتودها را می‌زنیم و بعداً یک کار دیگری انجام می‌دهیم. پس از مدتی نمایشنامه‌نویس می‌آمد و بر اساس شخصیت‌پردازی‌ها یا تیپ‌سازی‌هایی که ما اتود می‌زدیم صحنه را می‌نوشت اما اکنون آقای یاراحمدی در متن‌ فضای کمدی کار را حفظ می‌کند. در مورد قصه ضحاک ما می‌دانستیم که خیلی‌ها قصه ضحاک را می‌دانند و ممکن است یک سری مخالفت‌ها هم با متن ما صورت بگیرد، کما این‌که همچین اتفاقی هم افتاد. مثلاً چند روز پیش یک خانمی از میان تماشاچی‌ها آمد و گفت که شما دارید تاریخ را به بچه من اشتباه می‌گویید، فریدون آدم بزرگی بوده ولی شما آن را یک زن‌باره نشان می‌دهید. گفتم خانم این بخشی از نمایش است و کاش شما بخش‌های دیگر نمایش را هم می‌دیدید. به هر حال همچین نقدهایی هم هست ولی در کل قرار است یک فضای مفرح و بامزه‌ای ایجاد شود که تماشاگر هم لذت ببرد و آن را بپذیرد و هم درگیر محتوا و اندیشه شود. زمانی که ما همین نمایش را در تالار سنگلج اجرا کردیم، آقای دکتر لاله که از اساتید دانشگاهی هستند و قرار بود روی صحنه بیایند تا از ایشان تقدیر کنیم همینجوری تا روی سن گریه می‌کرد. می‌گفت من باورم نمی‌شود که داستان ضحاک در قالب کمدی این‌قدر بتواند تأثیرگذار باشد. روی این اساس من حس کردم چون کمدی و گروتسک تأثیرگذارتر است، مردم جامعه آن را راحت‌تر می‌پذیرند. آدم‌ها یا تیپ‌هایی که برای این نمایش ساخته شد، به قول آقای یاراحمدی عین عروسک‌های خیمه‌‌شب‌بازی هستند. رفتارها، حرکات بدنی و میمیک‌های‌شان واقعی نیست و هیچ‌کدام از دل یک تراژدی در نیامده است. کلاً فصیح بودن ضحاک چیزی بود که من از ابتدای امر به آن فکر می‌کردم. ما یک تاب روی صحنه گذاشته‌ایم و این پادشاه ساعت‌های زیادی از زندگی‌اش را تاب‌بازی می‌کند. یعنی یک مملکتی دارد با بازی اداره می‌شود!

رامین ناصرنصیر: وقتی قصه تراژیک ضحاک را در قالب کمدی می‌آوری، انگار داری از اول کشفش می‌کنی. ما این داستان را ده‌ها بار در قالب حماسی خوانده‌ایم و شنیده‌ایم و انگار دیگر برای‌مان تازگی ندارد ولی وقتی یک روایت کمدی از آن صورت می‌گیرد، برای‌مان جالب می‌شود و انگار به یک مکاشفه جدید می‌رسیم.

شهاب‌الدین حسین‌پور: یک روز بعد از اجرای "ملاقات بانوی سالخورده" در یک نشستی از آقای سمندریان پرسیدند که اگر بخواهی این نمایش را برای سومین بار کار کنی، با چه دیدگاهی آن را روی صحنه می‌بری؟ آقای سمندریان گفت من چه بخواهم این متن را کار کنم و چه بخواهم "گالیله" را کار کنم، با این رویکرد جلو می‌روم که الان آخر هر تراژدی برای مردم به کمدی ختم می‌شود. گفتند یعنی چی؟ گفت یعنی "ملاقات بانوی سالخورده" را در قالب کمدی اجرا می‌کنم، نه صرفاً کمدی ولی در آن سیستم حرکت می‌کنم. برای من خیلی عجیب است که آقای سمندریان "گالیله" را چطور می‌خواست کمدی اجرا کند؟! بزرگترین آرزوی تئاتری من این است که "گالیله" را در یک استایل عجیب و غریب روی صحنه ببرم. ده‌ها صفحه دست نوشته از استاد سمندریان دارم و صدها ساعت از صحبت‌های ایشان را ضبط کرده‌ام که یک روزی به این فهم برسم که "گالیله" را چطور باید اجرا کنم. الان دو سال است که به طور جدی به فکر اجرای "گالیله" هستم و برای نگارش نمایشنامه از آقای یاراحمدی دعوت کردیم و از آقای کوروش نریمانی نیز خواستیم که در پرداخت ذهنیت کمدی گروتسک "گالیله" به ما کمک کند و اکنون آغاز این کار بستگی به آن دارد که چه زمانی شرایط نگارش نمایشنامه توسط این عزیزان مهیا شود. می‌خواهیم گالیله به یک آدم بامزه تبدیل شود. در واقع می‌خواهیم نمایش جدی باشد ولی آدم‌ها حماقت‌های بزرگی داشته باشند؛ از گالیله گرفته تا نقش‌های کوچک‌تر. امیدوارم این اتفاق بیفتد.

 

ادامه دارد...

 

رویدادهای مرتبط