نگاهی به نمایش مده آی سن مدار: انسان فراموش نمی کند فقط عادت می کند.

۸ آذر ۱۳۹۷ ساعت : ۱۰:۱۲
نگاهی به نمایش مده آی سن مدار: انسان فراموش نمی کند فقط عادت می کند.

این نوشته حاوی مطالبی می باشد که ممکن است داستان نمایش را افشا کند.

 

یاسون برای یافتن پشم زرین -که طبق افسانه های یونان توانایی زنده کردن انسان را دارد- به کولخیس آمد. مده آ که جادوگر بود عاشق اش شد و او را در انجام شرط های سخت پدر و سرانجام ربودن پشم زرین یاری داد. بعد از بدست آوردن پشم زرین، با هم و به همراه برادر کوچکتر مده آ سوار بر آرگو، کشتی تیزروی یاسون شده و فرار کردند. مده آ برادر کوچکتر خود را کشت و بدن او را تکه‌تکه کرد تا تعقیب کنندگان باید دست از تعقیب آنها بردارند. یاسون، مده آ و آرگوت ها گریختند.

یاسون با مده آ ازدواج کرد و مده آ همچنان به جادوگری خود ادامه داد و دو فرزند با نام های مرمروس و فرس برای یاسون به دنیا آورد. یاسون به او خیانت و با گلاوکه، دختر کرئون ازدواج کرد. مده آ از شدت حسد و خشم، گلاوکه، کرئون و فرزندان خود را کشت و سوار بر ارابه جسد دو فرزند خود را نیز به همراه برد تا باعث رنج بیشتری برای یاسون شود.

این روایت دو تن از اساطیر یونان است که اورپید نمایشنامه خویش را بر اساسشان بنا کرده است.

مده آی سن مدار، نوشته ی آنکا ویسده، نیز بر اساس اسطوره یونان بنا شده است اما در دنیایی مدرن و در کشور مدرن و پیشرویی چون فرانسه. 

نمایش مده آی سن مدار، به کارگردانی بورژین عبدالرزاقی، با موضوعی به ظاهر کلیشه ای و پرداختی منحصر به فرد، روایت بیشتر زنان و دخترانیست که قربانی تصمیمات نابخردانه و خودخواهانه ی پدر و مادر و خانواده شده اند. دخترانی که به ناچار تا ابد به روی عشق زندیشان چشم بستند و به سرنوشتی که خانواده برایشان مقدر کرده گام نهاده اند.

در جوامع عرفگرا، آنچه عرف بر ما دیکته می کند باید پذیرفته شود، و هر قدر به عنوان یک انسان ضعیف تر باشیم به ناچار بیشتر از عرف پیروی می کنیم.

چند نفر از ما پیرامون خویش زنانی را می شناسیم که با وجود استعدادهای درخشان در زمینه های مختلف، از خویشتن خویش گذشته اند و به تصمیماتی تن داده اند که دیگران برایشان گرفته اند. منفعل بوده اند. تنها بوده اند. کم زور بوده اند و نتوانسته اند در مقابل این تصمیم گیریها بایستند. سپس، بدون عشق زندگی زناشویی را آغاز کرده اند. فرزندانی به دنیا آورده اند. فرزندانشان را بزرگ کرده اند، فرزندان نیز به راه خود رفته اند و آنها را در تنهایی ابدی خویش رها کرده اند. 

این روند، در جوامع سنتی، نتیجه ی عرفی است که جامعه به ما دیکته می کند و عدول از آن به مثابه مخالفت با امری بدیهی و مقدس است. تلاش کمی که این زنان در جامعه ی مرد سالار می کنند همچون شنا برخلاف جهت آب است و فقط آنها را خسته و دلزده می کند. دلزده از خویش. دلزده از پدر و مادر و شوهر و فرزند خویش.

آنی ِ نوجوان، در پی آن است که هنرپیشه ی تیاتر شود، تا زنی سطحی نباشد، تا زنی تأثیرگذار در اجتماعش باشد، اما به اجبار پا به سرنوشتی غریب می گذارد که پدر ملاک اش برایش تدارک دیده است. ازدواج با مردی که قرار است وارث پدر شود. یک قصه ی تکراری و به کرات شنیده شده. مردی، در پی ثروت و قدرت، با تک دختری ثروتمند ازدواج می کند. و در واقع با ثروت او ازدواج می کند. 

دومینیک، مردی تنبل و کم هوش که به ظاهر عاشق آنی ست. که تحت لوای کلمات عاشقانه، زنش را تحقیر می کند و قد بلند او را به سخره می گیرد و به جای کلمات محبت آمیز و عاشقانه او را دیلاق خطاب می کند، با اینکه می داند زنش از این لفظ بیزار است. زن همچنان منفعل است. همچنان تمام وظایف مادری و زناشویی اش را بی نقص و به کمال به جا می آورد. از آن نمونه هایی که تبدیل می شوند به لطف مداوم، حق مسلم.

زن در خلوت خویش با اشیا پیرامونش تئاتر بازی می کند و از این عشق کهنه و همیشگی اش، فقط در خلوت و تنهایی خویش و به مانند معشوقی پنهانی پرده برداری می کند. زیرا آنی ِ ِهنرپیشه ی تئاتر شاید كه مرده باشد اما تخیلات او همواره زنده اند و نفس می کشند. حتی در آستانه چهل سالگی. عرف و اجتماع و تصمیمات خودخواهانه شاید توانسته باشند جسم او را در غل و زنجیر روزمره گیها و دلزدگیها اسیر کنند، اما تخیل او را نه. تحیل او آزاد است و به هر کجا بخواهد پرواز می کند. اصلا مگر می شود تخیل را ازکسی گرفت؟ مگر می شود حتی با هجمه ای از اخبار ناخوشایند که او همه روزه از رسانه شاهدش است، که آنی خیال پرداز و شاد را غمگین می کند، که دچار عذاب وجدان می کند، که نگران می کند، تخیل را از او گرفت؟ هیچیک از اینها بهانه ی خوبی نیست برای به تسخیر درآوردن روح هنرمند و زنانه ی آنی زیبا و باهوش.

و در این میان، با آنچه روبرو می شویم، همان اتفاق همیشگی جهان پيرامون ماست؛ "رسانه انسان را عادت می دهد به پذیرش اوضاع رقت بار خویش". گواه این مدعا در خود نمایش است. آنجا که آنی با اشتیاق کفش ١٠٠ یورویی اش را می پوشد تا خود را برای میهمانی دو نفره با شوهرش آماده کند و با شنیدن اخبار، از فرط عذاب وجدان، بغض کرده و کفش را از پا در می آورد و مى گويد: يعنى من دارم زندگى ١٠ نفر رو زير پام له مى كنم؟" و نيز آنجا که می گوید؛ "من وضعم از خیلیها بهتره. میتونستم تو باسوری باشم و بچه هامو تکه و پاره کنن. اما نیستم." بله آنی وضعیت رقت بار خویش را در مواجهه با اخبار تلخ و تئوریزه شده ی رادیو به مثابه رسانه ى جمعى می پذیرد و از آن خوشنود است. همچون بسیاری از ما.

زنان همه جای دنیا از یک قالب پیروی می کنند همانطور که مردان. این عادت مشترک زنان است در همه جای جهان؛ سرپوش گذاشتن بر روی واقعیت به خاطر وجود بچه و حفظ زندگی زناشویی و از رهگذرش نسیبی جز خیانت و بی توجهی و دیده نشدن نمی برند.

آنى، در تنهایی خویش با بُعد دیگری از وجودش که به شکل مردی خوش پوش و فرهیخته ظاهر می شود مواجه می شود. مردی جذاب و مهربان و وفادار. شبیه به خود آنی. آنی از ملاقات هر روزه ی این مرد خوشنود است. شاد است. سرزنده است. احساس زیبایی، باهوشی و مفید بودن می کند. چون مرد بُعد شهامت آنی را که توسط پدر و مادرش و سپس شوهرش و شاید حتی فرزندانش سرکوب شده است تقویت می کند. آنی در این ملاقات ها، خودِ از یاد رفته اش را باز میابد. و همانطور که استاد تئاتر به او می گوید: افراد شجاع فقط تصمیم گرفته اند که از ترس فراتر بروند. آنی نیز کم کم قصد می کند بر ترسش غلبه کند تا بتواند خود گمگشته اش را بازیابد. آنی می خواهد از روزمرگی اش فراتر رود و از سرنوشتش بگریزد. سرنوشتش را تغییر دهد. همچون تمام انسانهای شجاع تاریخ. این مسیری است که فلیکس او را واردش می کند. فلیکسی که بُعد سرخوش، مشتاق و کامیابِ بیدار شده ی آنی است پس از بیست سال. بیست سال پیش، پدر و مادرِ ناکام و سختگیر آنی، آرزوی فرزند خود را در چشم بر هم زدنی نقش برآب کرده و از او زنی ناکام و سرخورده در علائق شخصی اش ساخته اند و تحویل زندانبان بعدی او که شوهری کسل کننده، طماع و تن پرور و هتاک است داده اند.

دومینیک، استعاره از هر موقعیتی ست که آنی از آن فراری بوده است، اما پدرش و مادرش و عرف اجتماع می خواستند به زور او را در آن موقعیت قرار دهند. از نگاه آنی، شاید جای دومینیک می توانست با شغلی کسالت بار نیز عوض شود. مثلاً اجبار خانواده به پزشک شدنش. به مهندس شدنش. اجبارش به تجارت کردن، اجبار به تداوم حرفه ی خانوادگی و هر چیز دیگری که سبب جدایی انداختن بین او و خلاقیت اش، هنرش، عشقش يعنى تئاتر شود.

دومینیک نماینده ی دسته اول اغلب مردان ِ جوامع سنتی ست. مردی که خیال می کند زنش با ازدواج با او نجات پیدا کرده و خوشبخت شده است و اگر او سر راهش قرار نمی گرفت خدا می داند چه بلايى بر سرش می آمد. در حالی که واقعیت کاملاً برعكس است. چرا که دومینیک است که به آنی نیازمند است. نه تنها به ثروت او که به حمایت مادرانه ی او. مانند اغلب مردانی كه مرتب به دنبال مادر در زندگی شان می گردند. که زن را جایگزین مادر می کنند. كه دخترشان را جایزین مادر می کنند و..

ماجرا وقتی دردناک تر می شود که مرد خیانت کار، نوک پیکان را به سمت همسر پاک و وفادار خویش بر می گرداند و در پى یافتن معشوق او مى افتد. مردی خودخواه که اصلا متوجه فروپاشی روحی زنش نیست. فقط به فكر خودش است و جا به جا نيز به تحقير هر چه بيشتر او ادامه می دهد و از به كار بردن خشونت کلامی نسبت به او از هيچ فرصتى فروگذار نيست. آنجا كه مى گويد: "من مطابق سنم رفتار مى كنم و اداى جوانها رو در نميارم". يا آنجا كه مى گويد: "عزیزم، معشوق داشتن تو مثل اینه که توی قطب موز سبز بشه". معنى اش اين نيست كه تو زن وفادارى هستى! بلكه در واقع دارد به او القا می کند که تو زشت و پير شدی (در حالی که زن ۳۹ ساله است) و كدام مردى عاشق چنين زنى مى شود كه هميشه ى خدا پيش بند به تن دارد؟ یا اين ديالوگ "من اگه نمی دونستم تو دختری ممکن بود فکر کنم... (احتمالا جمله اینطور بايد تکمیل میشد: ممكن بود فكر كنم فاحشه ای). جمله اى که پس از بیست سال زندگی مشترک، هنوز قلب آنی را می خراشد. کما اینکه همان بیست سال پیش در ماه عسل شان، دومینیک با گفتن این جمله، زندگی زناشویی شان را پایان داد و آن را تبديل كرد به طلاقی اعلام نشده. تنها به این دلیل که زن جوان هجده ساله اش با روحيات يک هنرمند و هنرپيشه ى با استعداد تئاتر از او خواسته بود تا با هم یک ماه عسل هیجان انگیز را تجربه كنند. و حالا آنى، زنی در آستانه ى چهل سالگى، زنى که خيال مى كند "همه چیز" را در کنترل خويش دارد، در واقع اين "همه چیز" است كه او را در سیطره ى خود دارد.

زن بايد برود. او حالش خوب نيست. بايد چون مده آ فرزندانش را قربانى كند. بايد انتقام بگيرد. از مادرش. از پدرش. از شوهرش. از اجتماعش. از عرف. از شرايط. از همه چيز. اما او يک هنرمند است. هنرمندى كه بى شک صحنه ى تئاتر بسيار به او نيازمند است. و اينجاست كه تفاوت او با مده آى اسطوره اى اورپید آشكار مى شود. اينجاست که تفاوت جادوگر و هنرمند عيان مى شود. او بى آنكه انتقامى تراژيک بگيرد، انتقامى نمادين مى گيرد. خود را به تئاتر مى رساند. تئاتر منجى او مى شود. انتقامش تلطيف مى شود. و اين است جادوى تئاتر و جادوى هنر و جادوى بازيگرى. 

پشم زرين اساطيرى را رها مى كند. آنچه در يونان باستان نماد زنده شدن انسان و حیات جاودان یافتن است را رها می کند، چون در واقع سبب مرگ او شده. زنده شدن آنى به رها كردن پشم زرين است. به رفتن و گم شدن در دل تئاتر است. آنجاست كه آنى را دوباره زنده و خوشحال و شجاع مى كند. که به او حیات ابدی می بخشد. تئاتر. صحنه. و اين هويت پوشالين كه از دل پول و ثروت بيرون مى آيد را به ياسون وا مى نهد چرا كه تياتر و هنر است كه به آنى هويت راستين مى بخشد.

شايد اعتراف تکان دهنده ی شوهر به اینکه او بیست سال پیش می خواسته فضا نورد شود اندکی دل آدم را نسبت به او به رحم آورد. چرا كه از اين اعتراف بر مى آيد كه مرد نیز سرخورده است. مرد نيز ناكام است. ناكام تصميم خانواده. ناكام ُ فقرى كه مانع رسيدن او به خواسته اش شده و در عوض او را مجبور به كار در هتل پشم زرين كرده. اما دومينيک در این ناکامی انسانیت خویش را از دست می دهد. حریص می شود. حریص ارثیه ی زنش. 

به نظر يكى از هسته هاى تشكيل دهنده ى درام این نکته ی مستتر در متن است: ناکارآمدی خانواده ها سبب ناكامى فرزندان مى شود. ناکارآمدی اغلب خانواده ها که منجر به پدید آمدن مردسالاری، زن ستیزی و اعمال خشونت جنسی، جسمی و کلامی به زن می شود که از رهگذرش فمینیست پدید می آید.

بورژین عبدالرزاقی، به عنوان کارگردانی جوان و خوش قریحه، در پنجمین تجربه ی کارگردانی اش، دست به انتخابی هوشمندانه و متناسب با موضوع و دغدغه های روز جامعه زده است. که نشان از دغدغه های شخصی قابل تأمل او دارد. فضایی که او خلق می کند و تماشاگر را به درونش دعوت می کند، تلفیقی ست از فضایی دوستداشتی، شیرین، شاد و در عین حال تلخ و تفکر برانگیز.

الیکا عبدارزاقی، در تجربه ی اخیر صحنه ای خود در نقش آنی، چه خوب می تواند تمام سازه های ذهنی و پیش فرض های ما را به عنوان مخاطب اش به هم بریزد و سازه ای جدید بنا کند. حضور قدرتمند او در نقش یک مده آ ی امروزی امری نیست که بشود ساده از کنارش گذشت. بازی او آدم را به این فکر می اندازد که چرا بازیگری اینچنین قدرتمند را باید دیر به دیر بر روی صحنه ببینیم. تلفیق بازی بیرونی و درونی و استفاده ی درست از ابزار بازیگری، مثل صدا، بیان، بدن و میمیک صورت، نقش و حضور او را تبدیل به یکی از ماندگارترین نقشها در ذهن مخاطب می کند.

احمد ساعتچیان نیز در تجربه ی اخیر خود دست به کلیشه شکنی زده است. شاید مخاطبانش او را در چند سال اخیر، بیشتر در نقشهای جدی دیده باشند، اما اینبار وجهی دیگر از بازیگری او را شاهد هستیم. وجهی که نشان از قدرت او در بازی در نقشهایی دارد که بسیار از شخصیت واقعی اش دورند. لذت تماشای بازیخوانی و تعامل درست بین او و الیکا عبدالرزاقی بر روی صحنه، چیزی نیست که بتوان راحت از کنارش گذشت. حتی می شود به عنوان یک کلاس درس به آن نگاه کرد. 

مهدی بجستانی نیز در نقش دومینیک، بازی قابل قبولی را ارائه میدهد. درست به اندازه ی نقش. تصویری واضح و فوکوس از مرد در جوامع سنتی. 

نقطه قوت دیگر کار استفاده ی موثر و به جا از موسیقی است که بسیار به حس و حال صحنه ها کمک می کند.

دکور مینیمال و بسیار کاربردی نیز از جمله نقاط قوت و خلاقانه ی نمایش است. به اندازه ی لزوم. نه چندان کم که جای خالی چیزی حس شود و نه چندان زیاد که دست و پاگیر باشد.

نورپردازی دراماتیک و درخور نمایش نیز توجهم را به عنوان مخاطب بسیار جلب کرد. 

امین زندگانی در مقام تهیه کننده، هوشمندانه، برای تهیه ی نمایشی پیش قدم شده است که به زعم من می توان از آن به عنوان یکی از نمایشهای خوب اخیر نام برد. نمایشی بی ادعا که تک به تک ارکانش درست و بجا ست. که این موردِ آخر از بهترین شاگردانِ مکتب سمندریان اصلا دور از انتظار نیست.

 

فرانک حیدریان