tik8
پیگیری بلیط
نگاهی به نمایش "مرگ زنان زرد"

نگاهی به نمایش "مرگ زنان زرد"

  • ۲۴ آبان ۱۳۹۵
  • ساعت:۰۹:۵۳

شرح خبر

<p style="text-align: justify;">سالن تئاتر که تاریک می&zwnj;شود، آدمی در تاریکی خود فرو می&zwnj;رود، با چشمان باز و خیره در سیاهی، نقاط کور خیالت را جست و جو می&zwnj;کنی و منتظر می&zwnj;مانی تا شخصیت&zwnj;ها یک به یک به صحنه بیایند و خودت را جای تک تک آن&zwnj;ها بگذاری و در ذهنت خرده داستان&zwnj;هایی بسازی و با شخصیت&zwnj;های جدیدی در خودت&zwnj; سالن را ترک کنی. نام نمایش &quot;مرگ زنان زرد&quot; ابتدا معنایی منفی را برایم تداعی &nbsp;کرد. اینکه رنگ زرد با آن بار معنایی نه چندان مثبتش در عرف را به زوانش نسبت داده برایم خوشایند نبود اما از طرفی گرمای این رنگ و ارتباطش با حافظه و قضاوت قلقلکم داد تا به تماشایش بروم. راستش خواستم ببینم چند زن را می&zwnj;توانم با خودم از آن سالن تاریک بیرون بیاورم... بر صحنه سیاه، نور اندکی پاشیده شد. روحی حیران و لرزان با ریتمی دلهره&zwnj;آور به سمت تماشاگران لغزید. صحنه خاموش شد، &quot;خانم روانشناس زن من فکر می&zwnj;کنه جنینش سقط شده! اون فکر می&zwnj;کنه قندهایی که من با چای می&zwnj;خورم مواد مخدره&quot;. آدم&zwnj;ها از عالمی دیگر یکی یکی آمدند و قصه&zwnj;هایشان را گفتند: دو زن با لباس&zwnj;های قدیمی از دورانی دور با نور صحنه نمایان شدند، حرف&zwnj;های پلیدشان فضا را تاریک&zwnj;تر کرد. انگار این مکالمه هزاربار بین&zwnj;شان ردوبدل شده بود. صحنه خاموش و چهره زنی که سیگاری خیالی را دود می&zwnj;کرد روشن شد. فصد داشت خودش را پرت کند وسط شهر، پرت کرد. زن چهارم تنها شبیه یک پایه ویولن بود با پوششی سرد و لحنی خنثی، انگار ناگهانی و غیرمنتظره کشته شده بود. زن پنجم تازه واردی بود سرگردان که در وظیفه&zwnj;اش برای نجات جان دخترک کوتاهی کرده بود. مردی با کراواتی شبیه دار به صحنه آمد. مردی که به جای قند با چای&zwnj;اش مواد مخدر می&zwnj;خورد. مگر شرارت زنان و مردان بدون همدیگر بروز می&zwnj;کند؟ بعضی از دیالوگ&zwnj;ها مدام تکرار شدند، اما هربار از زبان یکی. آشفتگی&zwnj;ای را که از در و دیوار قصه می&zwnj;بارید از عالم مرگ ساطع می&zwnj;شد یا از اضطراب نویسنده، نمیدانم اما می&zwnj;دانم بیشتر آدم&zwnj;ها دوست دارند بفهمند بعد از مرگ چه می&zwnj;گذرد.مرگ زنان زرد کاری از امین آبان است که در تماشاخانه ارغنون واقع در خیابان نوفل لوشاتو، آبان&zwnj;ماه و آذرماه به روی صحنه می&zwnj;رود. تئاتری که زنانش را از لابه&zwnj;لای خطوط زمان&zwnj;های موازی کنار هم جمع کرده بود، در عالمی شاید به نام برزخ، عالم بلاتکلیفی. زن&zwnj;های نمایش از دوره&zwnj;های مختلف آمده بودند تا اعتراف کنند و تاوانی را که هرشب بابت اعمالشان پس می&zwnj;دهند با تماشاچی در میان بگذارند، تاوانی را که حاصل همان حافظه و قضاوت است. چنان&zwnj;که گفت بامداد شاعر: &quot;خاطره&zwnj;ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار، داوری خواهد شد..&quot; شاید ظاهر نمایش آدم را به اعماق فرو نمی&zwnj;برد اما نتیجه اندیشیدن به آن پس از چند روز برای من، برجسته شدن این امر است که انسان همان به قول شاملو &quot;دشواری وظیفه&quot; راه را به کجا خواهد برد وقتی چنین شتابان در باتلاق سیاهی&zwnj;های وجودش فرو می&zwnj;رود. &quot;ای کاش قضاوتی در کار می&zwnj;بود&quot;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p>
منبع:روزنامه ایران