این هوا چتر نمی‌خواهد، یادداشتی بر تئاتر «روزهای بی‌باران»

۱۹ شهریور ۱۳۹۷ ساعت : ۱۹:۳۳
این هوا چتر نمی‌خواهد، یادداشتی بر تئاتر «روزهای بی‌باران»


بازیگران: سجاد افشاریان،‌ سوگل خلیق، نازنین احمدی، وحید آقاپور 
امروزه انواع گوناگونی از گرایش‌های خلاقه تئاتری در میان هنرمندان تئاتر به چشم می‌خورد. بعضی تئاترها  داستان‌پردازند و  بعضی، حرکت‌پرداز و تصویرساز.  یک تئاتر به هر کدام از این گروه‌ها  هم که تعلق داشته باشد، باز هدف غایی آن جلب نظر تماشاگر است. هر چقدر هم برای تئاتر و تاثیری که فرهنگ تماشای آن بر ارتقا سطح فکری جامعه می‌گذارد، فهرست‌وار صحبت و بحث کنیم اما باید به یک نکته اساسی توجه داشت که تا تماشاگری نباشد هیچکدام از چیزهایی که به عنوان تاثیرات تئاتر بر سطح فکر جامعه، ارتقا فرهنگ، افزایش سطح هنرشناسی و... قلمداد می‌شود اتفاق نخواهد افتاد. راه توفیق یک نمایش بر صحنه از شاهراه جلب توجه تماشاگر می‌گذرد و هر یک از گرایش‌های خلاقه تئاتر به سبک و سیاق خود در پی جلب این توجه است.
یکی از راه‌های برقراری هر چه بیشتر ارتباط با تماشاگر، تعامل با مخاطب است. این تعامل دایره وسیعی دارد که به سبک نمایش در حال اجرا برمی‌گردد. در برخی از تئاترها از برخی از تماشاگران دعوت می‌شود که برای اجرای یک صحنه خاص به روی سن بروند یا جملاتی را تکرار کنند یا در انواع کمدی، تماشاگران را معمولا به همخوانی  و دست‌زدن و تشویق بازیگران ترغیب می‌کنند.
امین بهروزی، نویسنده و کارگردان نمایش «روزهای بی‌باران» برای برقراری این تعامل از یک روش ساده مدد گرفته است، استفاده از یک راوی نسبتا جذاب که روبه‌روی تماشاگران می‌ایستد و بدون هیچ واسطه‌ای ماجرا را برای آن‌ها تعریف می‌کند. 
انتخاب سجاد افشاریان برای این نقش با توجه به زمینه شهرتی که او به عنوان شاعر در کنار کار هنری خود دارد،‌ یک انتخاب هوشمندانه است. تماشاگر، افشاریان را با رغبت و لذت دنبال می‌کند و این شاعر بازیگر نیز در برقراری ارتباط کلامی و چشمی با تماشاگر بسیار موفق است. سالن تقریبا پر اجرای این نمایش در اکثر روزهای هفته نیز گواه همین مدعاست.
در نمایش‌هایی که این روزها بر صحنه می‌رود چه آثار کلاسیک و متون دراماتیک پرآوازه جهان مدرن و پیشامدرن که در آن‌ها وجوه ادبی و روایی و حتی ایدئولوژیک، اولویت محوری دارند،  آثار دراماتیکی به چشم می‌خورند که  تجربیاتی متفاوت برای تماشاگر رقم می‌زنند؛ تجربیاتی که دامنه متنوعی از برانگیختگی تخیل، التذاذ زیبایی‌شناختی تا تغییر عادات ذهنی را دربر می‌گیرد. تئاتر «روزهای بی‌باران» به خوبی با برانگیختگی تخیل و همچنین تغییر و ایجاد حالات ذهنی مختلف در به وجود آوردن یک تجربه - اگر نخواهیم بگوییم متفاوت- دلچسب و خوشایند برای تماشاگر موفق عمل کرده است.
در این تئاتر با طراحی صحنه به معنای خاص خود مواجه نمی‌شویم. اگر آن سن سفیدرنگ و چند صندلی چوبی را حذف کنیم می‌توانیم به راحتی و بدون ذره‌ای عذاب وجدان بگوییم که دکوری وجود ندارد. مهرداد یا همان سجاد افشاریان یا همان راوی جذاب نمایش،  دکورهای لازم  را در ذهن تماشاگر می‌چیند. راوی اینجا خود به مثابه میزانسن و صحنه عمل می‌کند.
بوردول و تامسن، میزا‌نسن را این گونه تعریف می‌کنند: «در زبان فرانسه میزانسن یعنی به صحنه‌آوردن یک کنش» و این اصطلاح  اولین بار به کارگردانی نمایش‌نامه اطلاق شد. در تعاریف بالا از میزانسن دو نکته توجه ما را به خود جلب می‌کند،یکی صحنه‌بندی Setting و به صحنه‌آوردن کنش و دیگری تاکید بر قاب بندی صحنه. پس در نهایت آنچه بر صحنه در درون یک قاب اثر می‌گذرد، از عناصر با اهمیت میزانسنی به شمار می‌آید.
میزانسن تکنیکی است که مخاطب بیشترین ارتباط با آن را برقرار می‌کند.  هر تماشاگر به محض ورود به صحنه تئاتر همانطور که مشغول مطابقت دادن صندلی با شماره روی بلیط خود است چشم به مقابل خود می‌دوزد تا اجزای صحنه را بررسی کند تا بتواند درباره نحوه شکل‌گیری و اجرای نمایشی که پیش رو دارد در ذهن خود به پیشداوری‌هایی برسد. حال تماشاگری را تصور کنید که به محض ورود به سالن تنها با سه صندلی چوبی به عنوان دکور روبه‌رو می‌شود وهمان سوال همیشگی آزاردهنده در ذهنش شروع به چرخیدن می‌کند: پولی که برای این نمایش پرداخت کردم برای این دکور پیش‌پا افتاده زیاد نیست؟!
«روزهای بی‌باران» ناگهان آغاز می‌شود. احتمالا هنوز چندتایی از تماشاگرها روی صندلی ننشسته‌اند که شخصیت اصلی این نمایش با بازی سجاد افشاریان روی سن ظاهر می‌شود و خودش را برای حضار معرفی می‌کند؛ مهرداد،‌ یک جراح مغزواعصاب. راوی این کار را با ذکر خاطره‌ای از نوجوانی خود آغاز می‌کند و تماشاگر به سرعت به یک پس‌زمینه ذهنی از خانواده،‌مادر و شرایط زندگی این راوی دست می‌یابد. در ادامه راوی با اشاره به صندلی های روی سن از کافه‌ای صحبت می‌کند که قرار است در آن جا شخصی را ملاقات کند. افشاریان (مهرداد) به خوبی وظیفه معرفی کاراکترهای بعدی نمایش را انجام می‌دهد و این را به جز بازی روان خود مدیون کلمات نویسنده این نمایش است. بهروزی در مقام نویسنده و کارگردان این نمایش با استفاده از دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های حقیقی به همان معنا که همینگوی آن را به کار می‌برد، به همراهی مخاطب با راوی این نمایش کمک شایانی کرده است. تمامی اجزای کلام در این نمایش ساده و روان و برگرفته از همان جملاتی است که یک شهروند تهرانی در طول روز بارها و بارها به کار می‌برد. اینکه روی تهرانی بودن تاکید می‌شود هم به فضای نمایش و آوردن نام محله‌هایی چون یوسف‌آباد و میدان ولیعصر توسط کاراکترها برمی‌گردد و تا حدی حدومرز جغرافیایی در متن پدید می‌آورد.
وظیفه خطیر مهردادِ راوی تنها معرفی کسانی نیست که در حال روایت قصه زندگی آن‌هاست بلکه چیدن همان فضایی است که در صحنه نمایش وجود ندارد. از همان ابتدای نمایش، مهرداد،‌ بارها و بارها به سمت مخاطب برمی‌گردد و حرف‌هایی می‌زند که بخش زیادی از آن به توضیح صحنه شبیه است. این مهرداد است که برای تماشاگر توضیح می‌دهد جایی که با شبنم (همسر دوستش) نشسته، کافه است یا خانه‌اش یا بیمارستان و همچنین جایی که با خواهرش در حال صحبت است،‌ کلاردشت است و تماشاگر هم به راحتی با فضایی که مهرداد برایش متصورشده همراه می‌شود. در واقع بازیگر یک نقش دیگر هم ایفا می‌کند و آن هدایت تخیل تماشاگر است.
در یک نمایش هر چقدر هم که دیالوگ‌ها شیرین و جذاب باشند باز گاهی از حوصله مخاطب خارج می‌شوند و اینجاست که یک نریتور یا همان راوی به مدد اجرا می‌آید و با ذکر ادامه ماجرا تماشاگر را از شر دیالوگ‌های اضافی و حوصله‌ سر بر می‌رهاند. در «روزهای بی‌باران» به کرات این اتفاق می‌افتد و این مهرداد است که با ذکر ادامه ماجرا تماشاگر را بدون فوت وقت  و هدررفت حوصله او به اتفاقات بعدی وصل می‌کند.
از دیگر نکاتی که در این نمایش وجود دارد و نمی‌توان به آن اشاره نکرد، استفاده و بهره‌گیری از طبقه متوسط روشنفکر جامعه به عنوان بستر اصلی قصه است. بهترین مثال برای کارگردانی که به کرات از این طبقه در آثار خود بهره برده،‌ اصغر فرهادی است. در اینجا بهروزی نیز همان رویه را در پیش گرفته و درام خود را از دل این طبقه بیرون می‌کشد. طبقه متوسط روشنفکر به دلیل کنش‌های خاصی که می‌توان برایش متصور شد،‌همواره بستر مناسبی برای روایت قصه‌هایی است که کاراکترهایش قرار نیست همان کارهای معمول را انجام دهند و همان تصمیماتی را بگیرند که مردم عام جامعه در مواجهه با بحران اتخاد می‌کنند. رفتارهای انتهایی کاراکترهای «روزهای بی‌باران» که در نهایت سرنوشت‌شان را رقم می‌زند،  به خوبی با طبقه اجتماعی آن‌ها مطابقت دارد و برای تماشاگر باورپذیر به نظر می‌رسد.
درون‌مایه این نمایش انتخاب میان دو واژه است؛ بلی و خیر. اینکه کاربرد نادرست این دو واژه در مواقع بحران تا چه حد در سرنوشت نهایی یک آدم تاثیر خواهد گذاشت،‌ همان چیزی است که داستان «روزهای بی باران» بر آن نهادینه شده است.
در میانه اجرای نمایش، راوی تعامل خود را با تماشاگر بیشتر کرده و از او سوالی می‌پرسد مبنی بر اینکه اگر او به جای پوریا (دوست مهرداد) بود، چه تصمیمی می‌گرفت و تماشاگرها هم با اشتیاق و در کمال صداقت به شاعر و بازیگر محبوب خود پاسخ می‌گویند.
کاراکترهای نمایش «روزهای بی‌باران» در پی قحطی و خشکی که در نبود عشق در زندگی‌شان رخ داده به دنبال باران‌اند. اما  دریغ که آمدن باران هم دردی از آن‌ها دوا نمی‌کند و یاد کسی را که رفته از دل آن‌ها نمی‌زداید. نمایش با بیان سرنوشت نهایی هر یک کاراکترها از زبان مهرداد به پایان می‌رسد و شاید آخرین مونولوگ‌های مهردادِ راوی در این نمایش این شعر را در ذهن مخاطبان زنده کرده باشد:
«وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟»


مائده مرتضوی